انگشتر سبز مادرم

یادداشت عبدالرضا شهبازی*

آدینه روز است به رسم همیشه برای دست بوسی خدمت مادرم می رسم .   مادر از انتخابات می پرسد و از کاندیداهای شهر خرم آباد. خواهرم با بی حوصله گی سر تکان می‏ دهد و می‏ گوید دل خوش سیری چند.  و می رود تا قرص‏ های او را برایش بیاورد. مادر  پیچ ولوم تلویزیون را کمتر می‏ کند و برای  دانستن  بیشتر از کاندیداها  سماجت بیشتری به خرج می‏ دهد.  از او می پرسم خوب اگه شما کاندیداها  را بشناسید چیزی فرق می‏ کندکه به کی رای بدهید یا ندهید. مادرم اخم می‏ کند و می‏ گوید: نه نداشتیم.

نام چند تن از کاندیدها را می برم نام بعضی ها برایش آشنا است اما توجهی نمی کند. بیشتر می خواهد بداند و سماجتش را نمی‏ دانم که چه چیزی را می خواهد  بگوید.

 دل دل می کند و می‏ گوید :  از سید چه خبر. لیست کاندیداها را مرور می کنم  سید؟ کدام سید  مد نظر مادر است نمی دانم.  نام چند سید را می برم اما انگار  مادر دنبال گم شده  دیگری می گردد. نام ها را مرور می کند اما انگار هیچ گدام راضی اش نمی کنند.

باز می پرسم کدام سید. مادر تلویزیون را خاموش می کند و می گوید همان سیدی که در این جعبه جادوی نامش را نمی برند و تصویرش را پخش نمی کنند.. دلم بی قرار می شود و می پرسم سید اصلاحات. می گوید آری همان رئیس جمهور که دیگر سال‏ هاست خبری از او را در رسانه ها  نمی بینم و نمی شنوم. مادر مرا به لب پرتگاه می برد و بی آنکه حرف دیگری بزند  رهایم می‏ ‏کند.  خواهر رشته افکارم را پاره می کند با این جمله که چای‏ ات سرد شد.

مادر می گوید  انگار امسال سید لیستی  برای انتخابات نداده است. خبری از او نیست. به خود می آیم و لیست اصلاح طلبان را برایش مرور می کنم.  دکتر محمد بیرانوند و بهزاد مومنی مقدم.

عکس هر دو را به  او می دهم .  نفس عمیقی می کشد و می گوید هفت اسفند مرا فراموش نکنید .  مادر که در آستانه هشتاد سالگی است . انگشتر عقیق سبزش را نشانم می دهد و می خندد و می گوید بهار نزدیک است.

*روزنامه نگار

من از جنس بارانم

                                              برای سید حسن خمینی

سنگ مرا نامیدید 

باران بودم

ابر مرا نامیدید

آفتاب بودم

رعد مرا دیدید

رنگین کمان بودم

مرا هر چه می خواهید صدا بزنید

من از جنس بارانم!

او ؛ من بودم !

تنش لرزيد

استخوانش شكوفه زد

بهار نبود !

باد نبود !

آواز نبود !

حتي شعر هم نبود !

هنوز در خودش مي پيچيد

مي خواست بالا بياورد خودش را

در فواره اي كه بالا مي رفت ؛ نمي رفت .

بالاي همه چيز او بود

چيزي كه من ديدم

بالاتر از او

او در من گم شده بود

و من در او.

او تمام من نبود

حتي ماه هم نبود

- شبيه تو هم نبود –

همه چيز را كول كرده بود

و هي مي دويد

تا برسد

نرسيد !

او من بودم

اما هرچه  برگشتم

ديدم من نيستم

او رفته بود...

دریغ

این روزها جز دریغی برای من نمانده است از آنچه گذشت و آنچه می گذرد.

صبورا

هيچ موقع تنها نبوده ام

هميشه سايه ام همراه ام بوده است

اما اين روزها نمي دانم چرا از سايه خودم هم مي ترسم ؟

قسم مي خورم به آب

به باد و باران

اصلاً چطور است

قسم بخورم به گريه هاي تو در يك روز باراني

كه هيچ گاه از درختي بالا نرفته ام

براي شكستن تخم هاي يك گنجشك .

باور كن پلنگ نبوده ام كه بر صورت ماه چنگ بيندازم.

صبورا صبر  تو تحمل مرا  زياد مي كند

اما تا كي ؟

وقتي كبك از گرسنگي صدايش را زير برف مي برد

و آهوي رميده بي جفت

در كنار رود سر بر سنگ مي سايد

و گلوله شليك شده از تفنگ بر جانم مي زند

تحمل تا كي صبورا ؟

مرا از خواب خود بيرون كن

بگذار اين پرنده زخمي بي آشيان

آنقدر در آسمان بچرخد تا بميرد

صبورا دير است

صبورا .

 

تشکر  و قدردانی

 حال که برادر جانبازم احمدرضا شهبازی بعد از بیست و شش سال  تحمل رنج های دوران هشت دفاع مقدس به یاران شهیدش پیوست بر خود واجب دیدم که از همه عزیزانم  که در مراسم تشیع، تدفین ، شب سوم و هفتم این عزیز سفر کرده حضور داشته و یا با اعلام تسلیت از طریق رسانه های اجتماعی، مجازی و مکتوب ابراز همدردی نموده اند تشکر و قدردانی کنم و خاضعانه از خداوند قادر و بی همتا طلب بهروزی و شادکامی برای همه آنها داشته باشم و امیدوارم خداوند این فرصت را به من بدهد تا بتوانم خدمت گذاری برای همه شما  بزرگواران باشم.

 

عبدالرضا شهبازی

بیست و هشتم/ مرداد / 93

 

هنوز آفتاب از نگاه تو طلوع مي كند                             

نخل ها

        نخل ها

            نخل ها

و كوفه  كه بوي تو را دارد

و تو كه هيچگاه بوي كوفه نداري

هر روز صبح آفتاب در ميان نخل ها و  شانه هاي تو طلوع مي كرد.

چه قامتي

كه عاشقانه شب بر شانه هاي پينه بسته اش

نان ، خرما و عشق را به تساوي ميان  كودكان يتيم كوفه تقسيم مي كرد.

آه اي شهسواري كه برق شمشيرت

دل شب را مي شكافد

اما آرام

در بستر پيامبر شانه به شانه مرگ مي دهي

تا عشق براي هميشه جاودان بماند.

آري

علي نام تو آنقدر عظيم است

كه ريشه اش در آسمان ها ست

و رودي است كه هنوز جريان دارد.

نامي كه در امتداد تاريخ

عارفانه و عاشقانه به خدا پيوند مي خورد.

آه ؛ علي

هنوز كه نام ذوالفقارت مي آيد

دشت هاي كفر و نفاق در مي نوردد

و امروز ؛ آري امروز

نام بلند تو

شانه هاي خسته ليبي

                          يمن

                               لبنان

                               بحرين و عراق را مي لرزاند.

يا علي

كودكان آواره امروز جهان

نام تو را هوار مي كشند

وقتي گلوله بر جانشان مي نشيند

و كبوتر نگاهشان به آسمان پر مي كشد.

يا علي

نيايشم را با نام تو

و نمازم  را در نگاه روشن و آفتابي تو به سجاده مي برم

وقتي جهان تاريك امروز

با نام تو

و يازده ستاره روشن ديگر

 چشم به افقي دور مي دوزد

 يا علي

در هوهوي اين باد زنگي مست كه مي آيد

 تنها نام تو ست كه آرامشم مي دهد.

 

شب بی پرنده و آواز

بر این زمین سوخته

نمی از باران نبود

تا دیرسالی آن قصه کهن

بر دیواره دلات بنویسم

هی «باد کاشتی و

 طوفان درو کردی»     

رفته بودم

پاییز را روی دریا نقاشی کنم

رنگ روی رنگ

هی تاریک می‎شد و سیاه

 سیاه‎تر از چشم‎های گوزنی

که شاخ به شاخه درخت می‎پیچد

و خدا را می‎خواند

درو می‎کند این دل

کاشته‎های که دیگر روز

در روزهای نیامده بی باران

بی ردی از برف و زمستان

در تاریک روشنِ این خانه.

کجا می‎برد مرا !

تنهایی‎ام را در  قاب نگاهت

به پنجره می‎آویزم

در این شب تیره و تاریک

در این شب بی پرده؛

در این شب بی پرنده و آواز.

مرثیه

در نماز تو

عشق جاری بود

وقتی در ظهر عاشورا

خیمه‎ها نه!

سرهای عاشق

بر نیزه‎ها قرآن تلاوت می‎کردند

مولا!

خونی که از گلوی تو فواره زد

برگ برگ تاریخی را

گواهی می‎دهد

که کوفه از یاد برده بود

من سرباز نیستم!

طبل بیاورید و شیپور جنگ را

که گریه امانم بریده است.

طبل بیاورید و

پیراهن تعزیه بر تن کلمات بپوشید

آقا!

وقتی تو نیستی

باران دل به شانه‎های سوخته زمین نمی‎دهد

و آب

که مهریه مادرت بود.

لاله‎ها دست به دعا بر می‎دارند

و درختان  بلوط

ایستاده در ظهر عاشورا

گُر می‎گیرند

تا تن خسته عزادارنت را گرمی ببخشند

بیدها در جنون باد می‎رقصند

و نخل‎ها سینه زنان

خیمه‎ها را به تماشا نشسته‎اند.

 

دهم/ محرم الحرام/ 1435

حد

میان این همه برگ

رگ ورم کرده خواب تو را

در پسین ساعتی از شب

بر دیوار می‎کوبم

شبیه دارکوب

که هی می‎کوبد و

می کوبد.

دست از ستون آهت که بالا می‎رود

از خیال باد

دانه دانه گریه‎هایم را  روی  شانه‎هایت می‎ریزم

میان این همه برگ

که گم می‎کند  غنچه نشکفته لبخندت را

میان این همه سنگ.

صبوری هم حدی دارد

برای مجازات این حد شرعی

به چند بوسه محکوم می‎شوی بانو!