تبليغاتX
پرنده هم که باشی
درود و سلام به همه آنها که دوستشان دارم  و همیشه بیاد من هستند.

به امید خدا این روزها  تازه ترین شعر هایم با نام « وقتی تو آمدی من مرده بودم » به انتشاراتی برای چاپ سپرده می شود .

حق نگهدار همه شما خوبان

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 12:38 توسط عبدالرضا شهبازی |

کمیته هنرمندان ستاد مردمی مهندس میر حسین موسوی برنامه ی جهت حمایت هنرمندان شهرستان خرم آباد از کاندیداتوری مهندس موسوی  در انتخابات دهم ریاست جمهوری با مسئولیت هنرمند خوب هم شهری مان جناب سیامک موسوی بر گزار کرد در آن برنامه من مجری برنامه بودم و هنرمندان زیادی در برنامه حضور داشتند . نوشته زیر مطلبی است  که استاد و دوست روزنامه نگارم بهرام سلاحورزی در باره اتفاقی که آن روز افتاد  به رشته تحریر در آورده . حیفم آمد حالا که کمتر از ده روز به برگزاری انتخابات نمانده وبلاگم را با این نوشته به روز نکنم.

 

الله اکبر !                                             

شرط کرد اگر اذان را درست بخوانم پنج ریال به من جایزه بدهد.

درست خواندم . پنج ریال را داد

پرسید معنای اذان را هم بلدی ؟ گفت : اگر معنایش را هم بگویم پنج ریال دیگر جایزه

 می دهد.

گفتم : بلدم !

گفت : بگو

گفتم : خدا بزرگ است

گفت : اشهد ان لا الله اله الله – اشهد ان محمداً رسول الله – اشهد ان علی ولی الله

این ها را هم بگو.

گفتم : یعنی این که خدا بزرگ است . با حالتی عصبی گفتم . دو بار هم  تکرار کردم !

اخم کرد و گفت : نه ! بلد نیستی

گفتم : وقتی خدا بزرگ است . وقتی او خالق همه چیز است . گفتم : خوب وقتی خدا بزرگ باشد محمد هم برگزیده او ست. وقتی خدا بزرگ است پس همه ی راه ها هم به سمت او که خیر است ختم می شود.

گفتم : خوب خدا بزرگ است دیگر.

اخم کرد و با عصبانیت گفت : بلد نیستی.

این را گفت و داغ پنج ریال دوم را به دلم گذاشت.

 

* * *

 وقتی عبدالرضا شهبازی پشت تریبون قرار گرفت ، ذوق زده شدم . با خودم گفتم الان

 می گوید :

 

سنگ مرا نامیدید

باران بودم

ابر مرا نامیدید

آفتاب بودم

رعد مرا دیدید

رنگین کمان بودم

مرا هر چه می خواهید صدا بزنید

اما من از جنس بارانم.

  شاعر ، شعر نخواند.

شاعر نمی توانست شعر بخواند . نفسی عمیق کشید و مثل خیلی آدم های تمامیت خواه تا آنجا که توانست اکسیژن در ریه هایش جمع کرد و بعد جرعه ای آب نوشید و عمق نگاهش را گره زد در عمق نگاه تک تک آنهایی که نگاهش می کردند.

شاعر جرعه ای دیگر آب نوشید . حتمن می خواست با آن جرعه و لب تر کردن ، بغضی که در گلویش نشسته بود را باز کند.

نمی دانم ، شایدم شاعر می خواست بغضش را با آن جرعه آب قورت دهد و کنار بقیه ی دردهایی که در دلش داشت جا دهد.

همه مبهوت بودند از آن سکوت سنگین . که شاعر انگشت اشاره ی مشت گره کرده اش را به سمت بالا نشانه رفت و بغض ترکاند و فریاد بر آورد.

الله اکبر       الله اکبر

تکبیر دوم شاعر تمام نشده بود که همه ی آنها که در چشمانش خیره شده بودن به پا برخواستند مشت گره کردند و انگشت اشاره به سمت بالا گرفتند و با هم فریاد بر آوردنند.

الله اکبر  الله اکبر

اشهد ان محمداً رسول الله

اشهد ان علی ولی الله

همه با هم شهادتین گفتند و چشمانشان دریایی شد.

شاعر گریه می کرد . من گریه می کردم . بغل دستی ام گریه می کرد.

روبانی سبز که جلو تریبون آویزان بود در دست  باد پیچ و تاب می خورد.

بغض شاعر که شکست ، بند دل من هم پاره شد و ذره ذره ی دلم مثل تسبیح بند بریده ای پخش شد زیر پای همه ی آنها که چشمانی دریایی داشتند و با خود می گفتند خدا بزرگ است

شاعر که بغل دستم نشست گفتم عبدالرضا تا کی باید بگوئیم رافضی و قرمطی نیستیم ؟

مگر برای این که ثابت کنیم مسلمانیم چند صد بار باید شهادتین به جا بیاوریم.

شهبازی گفت : شنیده ای گفته اند عاشورایی در پیش دارند و می خواهند یزید و عمر سعد را به هلاکت برسانند؟

من خندیدم و گفتم :

الله اکبر

روبان سبزی که به تریبون آویزان شده بود در دست باد پیچ وتاب می خورد.

 

                                                                                  بهرام سلاحورزی

                                                                                خرم آباد 12/ 3 / 88

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 14:9 توسط عبدالرضا شهبازی |

قرار جاده رسیدن به پایان آن نیست

وقتی سبدی پر از تمشک

بر روی شانه ات می گذاری

و هی می دوی

تا دانه دانه تمشک ها

در دهانت آب شوند.

قرار نیست برای رسیدن به تو

از کویر گذشت

می توان جنگل های گیلان و مازندران را

بی آنکه ببینی

زیبایشان را حس کنی

این حس از تو که بگذرد

تن من را می سوزاند

درست مثل گرمای ۵۰ درجه عربستان

در ظهرتابستانی داغ

وقتی می خواهی خدا را ببینی

تن تو گرم است

این را وقتی حس کردم

که در یخچال های سیبری

به خواب رفته بودم

و تو کنارم بودی

مانند اجاقی

در میان یک کلبه یلاقی

وقتی تو هستی

نه از شمال می توانم بگویم

ونه گرمای جنوب طاقتم را طاق می کند

همین که به تو برسم

تمام شمال و جنوب بدنم

گرم نگاه تو می شود

ای خوابیده در شالی زار های دور

می شود یک روز

در باغ بی پرچین نگاهت

مشتی تمشک بردارم.

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 16:26 توسط عبدالرضا شهبازی |


نمی دانم چگونه آغاز کنم وقتی می خواهی از دل حرف بزنی سادگی رهایت نمی کند . دنبال واژه نمی گردی . یکریز حرف می زنی و دوست داری تمام ستارگان به حرف هایت گوش کنند . دوست داری ماه کنار حوض بنشیند و برایت از خوبیها تعریف کند . دوست داری دست خورشید را بگیری و در کوچه های شلوغ شهر مهربانی را تقسیم کنی . دوست داری دست آن مرد را که در پشت باران ها می آید ببوسی و لبخند زلالش را برای تمامی کودکان بی سرپرست دنیا بفرستی . آری آن مرد می آید از پشت باران های دور از پشت خواب های سنگین که واژه هامان را فرا گرفته است . از پشت لبخند گیلاس . آری آن مرد می آید با دستاری ساده و لبخندی شیرین که کودکانه هایم را معنای دیگری بخشد . آری آن مرد می آید با عشق و با چراغ و تاریکی های ذهن و واژه ها را روشنی می بخشد.

هم وطن گرامی !

« چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید » آری آن مرد می آید از پشت باران های دور و دستش پر از ذوالفقار هست و مهربانی را برای همه تقسیم خواهد کرد و لبخند را روی لبان ماه خواهد نشاند.

صمیمیت را به خواب واژه ها خواهد  برد . آن مرد با تابشی نورانی به رسم نیلوفر و رنگین کمان بر خواب ما سایه خواهند افکند . آن مرد از پشت باران های وهم از پشت باران های تنهایی  خواهد آمد و بر شانه های ما خواهد بارید و چشمهای ما خیس مهربانی خواهد شد . آن مرد می آید و دست محبت به روی شانه های عشق خواهد کشید و صمیمیتی زلال را به لبان واژه ها خواهد نشاند. .

آن مرد پیشانی های داغ شده را رنگ  دیگری خواهد بخشید و کلمات را در هیبتی ساده  به نمایش خواهد گذاشت . آری  این مرد ساده است . ساده تر از یک ابر که آرام دل به زمین می دهد . ساده تر از یک رویا که خواب شبنم را آشفته نمی سازد . آن مرد می آید و ارتعاش صدایش مهربانی را به ارمغان خواهد آورد . چقدر ساده با لهجه باران حرف می زند . چقدر کلماتش از جنس آفتاب هستند و دل آدم را گرم می کنند . چقدر حرف هایش شبیه شقایق اند و شبیه لاله .

بعد از سالها یک نفر دست دلمان را می گیرد تا اندوه سالها ی گذشته را به دریا بریزیم با هم پنجره را باز کنیم و رو به دریا به ماهیها لبخند بزنیم.

آری آن مرد می آید از پشت باران های فصول از پشت باران های فصل محمد  از پشت باران های فصل ابراهیم . خدایا در دستش چقدر نور هست چقدر مهربانی چقدر روشنی . چقدر  زیبا سئوالهای کودکانه مرا جواب خواهد داد. چقدر ساده گام بر می دارد  انگار دوست دارد درخت ها هم چنان سبز بمانند هم چنان بهاری ! و لبخند ش چقدر صمیمی هست  چقدر آشنا گام که بر می دارد یاد و خاطره کوچه های کوفه زنده می شود . یاد آن مرد  با کوله پشتی تنهایی و قرص نانی که به تساوی  تقسیم می شد . یاد آن مرد که شبانه دل به کوچه های سرد کوفه می داد  و برای فرزندان آن دیار پدری مهربان بود . آری یاد او را آن مرد که اندوه خویش را با چاه می گفت و سخت از ترس خدا می گریست . یاد آن مرد کا تمام دارایی اش عشق به حق بود و ذوالفقاری که مهربانی را به تساوی میان انسان ها تقسیم می کرد . ذوالفقاری که عدالت را عشق را به ثبت می رساند . آری امروز سیدی  می آید تا عدالت را که در کوفه همراه علی شهید شده بار دیگر بر قرار کند . سیدی که حرف هایش از جنس نورند و چقدر شبیه علی حرف می زند از عدالتی که جهان در انتظارش بودند . آری آن مرد می آید در بهاری سبز و شاخه های زندگی ما را طراوتی دیگر خواهد بخشید .

دوست گرامی !

پس بیا دست سایه هامان را بگیریم و از کنار دیوار فرو ریخته دلمان به سوی روشنی که با دست های او منتشر می شوند برویم و خواب کبو تران خسته حرم عشق را تعبیری تازه ببخشیم . آری دوست عزیز عشق همیشه بی صدا می آید و در کنار دلمان خیمه  می زند و هم چون این مرد که از پشت باران های دور آمده است تا دیوار های فرسوده دلمان را نور و نوایی دیگر ببخشد پس :

« به احترام تو اینجا فصیح مثل شب و سنگ

سکوت می کنم اینک سکوت ! تا تو بخوانی »

           

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 8:21 توسط عبدالرضا شهبازی |

سنگ مرا نامیدید

باران بودم

ابر مرا خواندید

آفتاب بودم

رعد مرا دیدید

رنگین کمان بودم

مرا هر چه می خواهید صدا بزنید

اما من از جنس بارانم.

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 10:12 توسط عبدالرضا شهبازی |

خدا حافظ

 همه آنها که دوستتان دارم

می خواهم برای مدتی بمیرم

+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 7:52 توسط عبدالرضا شهبازی |

گاهی که می خندم

دیوانه ام می خوانید

گاهی که از سر بغض

گریه می کنم

مجنونم می خوانید

آی جماعت

ساز هاتان را کوک کنید

تا به هر سازی که شما می خواهید

            برقصم .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 8:2 توسط عبدالرضا شهبازی |

نمی خواهم دلواپسی هایم را به کسی بدهم

که دوستش دارم

به جهان فکر می کنم

مرور می کنم خود را

و سایه هایی که پیش از من به راه افتاده اند

گیسوان شب روی شانه های خسته ماه شلال می شوند

دست می برم

تا ماه را بگیرم

حوض خالی می شود از نگاه تو

چشم هایت را می بندی

گریه از نگاه من فواره می زند

دم صبح

خروس های بی محل

خواب مرا می برند

و ستاره هایی که به خوابم آمده بودند

یکی یکی مرا بالا می آورند

خیابان پر از سایه های نا متعادل می شود

موش های کور رگ هایم را می جوند

  و گربه های وحشی روی صورتم چنگ می اندازند

دست بردار!

نمی خواهم دیوانه تر از این باشم

که بودم

سال ها  کنار تیک تاک این ساعت مچی

رویا های خوبی به صبح رسانیدم

حالا احساس می کنم

این تیک تاک ها هم

روی چشم هایم سنگ می اندازند

سنگ برای چه ؟

این نگاه تو که مرا دیوانه کرده

از سنگ هم سنگین تر است

تو را به خدا

نگاهت را

از روی آیینه بردار!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 10:21 توسط عبدالرضا شهبازی |

این کتاب داستان های بر گزیده جشنواره ملی داستان کوتاه است که در بهمن ماه ۱۳۸۶ در خرم آباد بر گزار گردید به کوشش اینجانب و توسط انتشارات شاپور خواست خرم آباد چاپ گردید هر چند این مجموعه قبلا با نام چهل داستان از چهل داستان نویس جوان ایران می بایست چاپ گردد ولی متاسفانه بیست داستان آن دچار ممیزی شد در هر صورت بر گ سبزی است تقدیم ادبیات دوستان این سر زمین

اما دوستانی که داستان آنها در این مجموعه آمده است

۱- زهرا آزادی                ۲- پرستو آزادی ابد               ۳- نسیم آل ابراهیم

۴- زهرا اژدری شیرازیان    ۵- لیل امید علی                ۶- حبیب باوی ساجدی 

۷- پروین برهان               ۸- آذر بشیر زاده                   ۹- ناهید پور زرین

۱۰- لیل چوقادری            ۱۱- حامد حسن پور              ۱۲ - فاطمه خلخالی

۱۳- خلیل رشنوی           ۱۴- علی شا علی                 ۱۵- رقیه شاهیوند

۱۶- مریم شیر خانی         ۱۷- آزاده قدرتی             ۱۸- مهران منوچهرآ بادی

۱۹- مصطفی منوچهری    ۲۰- سیده عذرا موسوی

دوستانی که مایل هستند این کتاب را تهیه کنند می توانند با شماره ۰۹۱۶۳۶۱۱۶۴۹ تماس حاصل نمایند .یا بر روی وبلاگ پیام بگذارند

قیمت پشت جلد کتا ب۲۵۰۰۰ ریال می باشد در خواست بیش از ده نسخه ۳۰ درصد تخفیف داده می شود.

اسامی دوستانی را که داستان آنها دچار ممیزی شده خواهم نوشت چرا که دوستانی هستند که در داستان امروز ایران حرفی برای گفتن دارند.

اسامی عزیزانی که داستان آنها ممیزی شده به این امید که روزی این داستان ها هم در مجموعه ای مستقل چاپ شوند.

۱- یاسر اکبریان                    ۲ - امیر امیری                 ۳ - احمد بیرانوند

۴- معصومه پالیزبان                ۵- مصطفی جهانبخت        ۶- نظام حقی آبی

۷- علی اصغر حسینی خواه    ۸- علی خانمرادی             ۹- کرم رضا تاجمهر

۱۰- مریم دلباری                   ۱۱- آیت دولتشاه               ۱۲- مجید ذاکری 

۱۳- سارا صارمی زاده           ۱۴- خسرو عباسی خودلان   ۱۵- مینو عبداله پور   

۱۶- شیما عچر شاوی           ۱۷- ابراهیم غلامی             ۱۸ - روح اله کاملی 

۱۹- رعنا مددی                    ۲۰- طلا منصوری   

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 8:54 توسط عبدالرضا شهبازی |

نشسته ای روبرویم

و آرام در چشمهات واژه می ریزم

با عطر کلام تو

به رویاهام پر و بال می دهم

و آرام در بستری از مهربانی ها

شانه به شانه تو

تا شالیزار های دور می روم

جایی که دختران پرتغال چین شمال

چین دامن شان در باد رها شده است.

                * * *

تو بلند می شوی

ماه را در دست هایت می گیری

و در میان جنگل گم می شوی

من زندگی را به بازی می گیرم

و چند سکه و یک ستاره

در جایی دور

بر لبان فقیرانه دست هام لبخند می زنند

       * * *

قرار مان این نبود تو گریه کنی

نه

مثل اینکه  دریاهای شمال در چشمان تو جاری است

و من ایلیاتی

هی باید بدوم

هی باید تاوان پس بدهم

هی باید ...

   * * *

می گویی دیر است

و من کمی بیشتر به چشم هات نگاه می کنم

و دزدانه

سهم روز های نیامده را بر می دارم

سهم روزهایی که قرار است

مثل کودکی هات دوباره قهر کنی

            * * *

این روزها می روند

روزهای پس از آن نیز

در  نگاه تیره من

و مرا به جایی می برند

به جایی دور

به جایی که نه از نگاه های تو خبری است

نه از شالیزارهای شمال

ونه آن باغ پر تمشک لبانت.

                                      ۲۵ / ۱۰ / ۸۷

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 8:14 توسط عبدالرضا شهبازی |