|
| |||
|
با حضور صدها نفر از فعالان ادبیات لری، شاعران، نویسندگان و پژوهشگران سومین دوسالانه «زبان و ادبیات بومی لرستان» ساعت 5 عصر چهارشنبه 25 اردیبهشت ماه 1387 در سینما استقلال خرم اباد برگزار شد. به گفته ی شیرزاد نعمتی نیا مدیر حوزه هنری لرستان در سومین همایش ادبیات لرستان، بیش از سی مقاله و نود شعر به دبیرخانه جشنواره رسیده بود که از میان آثار ارسالی سه مقاله و سه شعر به عنوان اثر برتر معرفی شد. بنا بر نظر هیات داوران همایش شامل عزت اله چنگایی، دکتر مسعود سپه وندی و فرهود رومیانی اصل از میان مقالات ارسالی، مقاله «باز تعریف لر» به قلم مشترک ابراهیم خدائی و عیسی قائدرحمت، «اسطوره در فرهنگ لرستان» نوشته ی مهدی ویس کرمی و «ظرفیتهای ساختار نحوی و دستوری زبان لری» از هرمز زندی به عنوان مقالات برتر معرفی شد و از میان اشعار ارسالی نیز سروده های رضا حسنوند (شوریده لرستانی)، حشمت اله خالقی و مرتضی ذاکر به عنوان آثار برگزیده معرفی شد.در این همایش شعرها و مقالات برگزیده قرائت شد و همچنین برخی اهل قلم و شعر استان به شعرخوانی پرداختند. استاد سید حمید جهان بخت نویسنده کتاب «رند لرستان» در سخنرانی خود به بیان برخی جنبه های هنر و ادبیات لر و جایگاه آن در میراث تمدن بشری اشاره نمودند.عزیز بیرانوند، عباس آتشی، اسد فرهمند، سعید فلاحی و.. از شعرخوانان دیگر جلسه بودند.در این همایش هیچ مقاله یا شعری از سوی زنان اجرا نشد و آثار ارائه شده کاملا مردانه می نمود. در این همایش همچنین از «علی مردان عسگری عالم» نویسنده و پژوهشگر در حوزه زبان و ادبیات بومی لرستان تقدیر شد. مطابق نظرخواهی نشریه لور از برخی شرکت کنندگان در مقایسه با همایش های اول و دوم، نکته مثبت سومین همایش نظم بهتر و پرداخت کمتر به حاشیه ها بود، کما اینکه قبلا این همایش به صورت صبح و عصر برگزار می شد اما این بار در سه ساعت مفید و مختصر برگزار شد.
تصاویر: نشریه اینترنتی لور سید حمید جهان بخت در حال سخنرانی:
شوریده لرستانی در حال شعرخوانی: مرتضی ذاکر بروجردی در حال شعر خوانی: حشمت اله خالقی در حال شعرخوانی: عیسی قائدرحمتی در حال ارائه مقاله: دکتر مسعود سپه وندی در حال ارائه مقاله: هیأت داوران: جمعی از لربلاگها:
|

در آغاز از خودت بگو . كي و كجا به دنيا آمدي و بعد از آن بر تو چگونه گذشت ؟
از اين جهان كه بگريزي شايد به جهاني ديگر كه در حوالي كلمات شكل مي گيرد ، مي رسي و تولدت از آنجا آغاز مي شود ، جايي كه هيچ نشاني از چيزي غير از كلمه نيست و از آنجا آغاز مي شود وجود دوباره ي تو، به روايت شناسنامه ام در يكي از روزهاي فروردين سال يك هزار و سيصد و چهل و هشت ، نه به اختيار ، در كنار آبشاري بلند و باغ هاي سر به فلك كشيده ي پير مرد ي كه بعد ها فهميدم پدر بزرگم است و نام آن آبشار زيبا « افرينه » بود . حال اگر گفتي آن آبشار به كجا مي ريزد تا من خود را متعلق به آن سرزمين بدانم . آري پاي به عرصه ي اين جهان پر رمز و راز گذاشتم ، جهاني كه اگر دير بجنبي ، معلوم نيست چه عاقبتي نصيب تو خواهد شد . به طور جسته و گريخته در اين سالها كه گذشته گاهي آرام پشت ميزهاي درس و مشق نشسته و گاهي چون كودكي چموش و ياغي گريزان از همه چيز . در رشته كتابداري و اطلاع رساني فارغ التحصيل شده ام و هم اكنون دانشجوي مديريت فرهنگي هستم ، دو فرزند دارم به نام هاي غزل و عليرضا كه شعرهاي جاري زندگي ام هستند .
ورود شما به عالم شعر و هنر چگونه شكل گرفت ؟
اين يكي را مي توانم بگويم آگاهانه در حين ناخودآگاهي ، چون از جهاني كه برايت گفتم تنها هنر و شعربود كه مي توانست رهايي بخش آن باشد. اين شعر بود كه آغازي دوباره به من داد، آغازي كه با آن بتوانم معناي ديگري براي زندگي ببينم . آغازي كه در خود همه چيز را برايم به ارمغان آورد . در حين گفتن غم و غصه ها افق روشني را برايم مهيا ساخت ، افقي كه باورهاي روشن و زيبايي را برايم ساخت . شايد خاصيت شعر همين باشد .
پس با اين حساب لابد تا حالا به تعريف مشخصي از شعر رسيده ايد .اگر اينطور است چه تعريفي از شعر داريد؟
بهتر است از تعريف هاي كليشه اي بگذريم ، اينكه شعر چيست ؟ و چه ويژگي هايي بايد داشته باشد . همين زلالي باران كه گاهي برشانه هاي علف مي ريزد، همين زمزمه هاي ماه در گوش ستاره گان ، همين عاشقانه نگاه كردن كودكان هنگام شير خوردن به مادرانشان . مگر اين ها شعر نيست ؟ شاعر هم از همين خوبي ها و زلالي ها الهام مي گيرد . شعر چيزي نيست جز عاشقانه نگاه كردن به جهان پيرامون ، همان جهاني كه قبلا گفتم پر از ريا است و دو رويي ، آري با شعر مي توان جهان را تسخير كرد.
يعني با وجود انواع رسانه هاي پيشرفته باز هم شعر ميتواند كاركردي داشته باشد و به قول شما بشود با آن جهان را تسخير كرد؟
به نظر من هر كدام از اين رسانه ها كاركرد خاص خود را دارند ، بطور مثال نمي توان با وجود اينترنت منكر راديو شد ، زيرا راديو مخاطبان خاص خود را دارد و اينترنت براي گروه خاصي از مردم است .پس با اين حساب داستان نمي تواند جاي شعر را تنگ كند ، براي نفس كشيدن در هر مقوله اي هوا به اندازه ي كافي وجود دارد . كافي است پنجره را باز كني و از اين هواي تازه ريه- هايت را پر كرده و صيقل دهي و در اين رهگذر شعر جايگاه ويژه و سترگي دارد . چرا كه تو يك خانواده ايراني را نمي تواني پيدا كني كه در خانه ي او ردي از شاهنامه و حافظ نباشد . اصلا به اعتقاد من مردم ما مردمي شاعر پيشه هستند و شعر در زندگي آنها جريان دارد . مگر مي توان بدون هوا به زندگي ادامه داد .
سالها پيش يكي از نشريات روشنفكري پرسش شوندگان را در برابر اين پرسش قرار داده بود كه براي چه مي نويسيد ، پاسخ شما در اين مورد چيست ؟
مي نويسم به خاطر اينكه بگويم هستم ، پس هستم تا بنويسم ، مگر شما صداي مرا نمي شنويد ؟من كه در ميان آوازهاي بومي ايل وتبارم فرياد مي زنم ، هم صدا با ترانه هايي از جنس بلوط ومفرغ ، مي نويسم كه نشاني از فرهنگ ديرينه ملتم باشم ، ملت و قومي كه ريشه در تاريخ سرزمينم دارد .
شما در شعر« كارتكس » خطاب به تقويم روميزي كه استعاره اي از روزگار است مي گوييد بچرخ تا بچرخيم و با اين خطاب به مصاف روزگاري مي رويد كه درد و رنج و نابساماني براي شما آفريده است و يا در جاهاي ديگري از نور و بنفشه و بهار و سپيده دم مي گوييد .اين نگاه و تقابل اميدوارانه شما در برابر روزگارنابسامان و نامراد چگونه شكل گرفته است ؟
شعر « كارتكس » نگاهي اجتماعي به معضلات و فقرجامعه امروز دارد . اين شعر با رويكردي منتقدانه به جامعه امروز اين را مي خواهد بگويد كه تلاش هنرمندان در بيشتر موارد فقط و فقط براي سير كردن شكم فرزندانشان است و ديگر فرصتي براي خلق اثرهاي ماندگار و جاويدان نمي ماند .با اين حال در پايان شعر در جدالي نابرابر ميان زمان و شعر ، شاعر مي چرخد و زمان نيز به چرخش دوباره ي خود ادامه ميدهد و اين دور ادامه دارد تا ... اما در بخش ديگري از سؤال شما مي توان به نگاه روشن من كه در افقي دور وجود دارد اشاره كرد . همان افق روشني كه وعده اش را بسيار شنيده و به آن ايمان داريم .پس مي مانيم تا ظهور او و رهايي از اين دردها و رنج ها كه بر جهان امروز حاكم است . او نيز خواهد آمد و جهان پر از روشني و عدالت خواهد شد . پس موقعي كه من اعتقاد به آمدن او دارم ، بايد افق شعرهايم روشن باشد .
نقد شعر را تا چه اندازه سودمند ميدانيد ؟ شعر هم مانند ديگر هنرها نياز به نقد و بررسي دارد . شعر مانند آب است اگر جريان نداشته باشد
راكد مي شود و نهايت راكد شدن گنديدگي است .پس اگر شعر بخواهد جريان داشته باشد ، بايد نقد و بررسي شود تا پويا و سرزنده شود و در همين داد و ستدها و گفتمان هاست كه شعر ريشه دارتر و پر مفهوم تر مي شود . البته اين نكته نبايد فراموش شود كه نقدها بايد سازنده و در راستاي شكوفايي شعر و شاعر باشند ، آنچه امروزه ما در حوزه ي نقد شاهد آنيم بيشتر نان قرض دادن است تا بررسي كارشناسانه و نقادانه .
نمي خواهيد از آنها كه بر شكل گيري شخصيت هنري شما اثربخش بوده اند يادي بكنيد؟
مگر مي توان مديون كسي بود و از او يادي نكرد . در ابتداي شاعري ام اين سينا ميرزايي شاعر و منتقد خوب هم استاني مان بود كه دستم را گرفت و كودكانه هايم را شنيد . بعد از آن مديون دو عزيز ديگر هستم ، دكتر محمد رضا مهديزاده مسئول صفحه ادبي « تماشاگه راز» هفته نامه ي اطلاعات هفتگي كه بسيار مديون ايشان هستم و براي معرفي اينجانب به جامعه ادبي دردهه ي هفتاد زحمت زيادي كشيدند و ديگر دوست و استادم دكتر علي رضا قزوه كه يادش هميشه با من است و خاطره صفحه ي ادبي « بشنو از ني » روزنامه اطلاعات را هيچ گاه فراموش نمي كنم . و اين سالها همسرم كه هميشه شنونده ي شعرهايم هست و خود نيز دستي در ترجمه و ادبيات دارد .
آثاري كه تا كنون از شما به چاپ رسيده اند كدام ها هستند؟
در اين مورد به كتاب هاي « بر مدار صاعقه و حيرت » ، « چرا اينقدر از گريه هاي من لذت مي بري » ، « نمي خواهم كسي خوابهاي مرا ببيند » ، «آيينه ها به تو سلام ميكنند » ، « حضور گزيده ي شعر دانشجويان ايران » ، « يك كو فه غربت » ، « به وسعت درخت سيب » ، « همه ي ارديبهشت هاي جهان » ، « در گذرگاه فرشتگان » ، « كمي غدير بياور » ، « در سايه ي كلمات » و » عطر ياس » مي توان اشاره كرد كه حاصل تجربه هاي من از سال 1373 تا كنون است .
افق شعر استان لرستان را چگونه مي بينيد؟
با همه ي پستي و بلندي هاي پيش روي شعر امروز لرستان مي توان به آن اميدوار بود . شعر لرستان شعر ريشه داري در ادبيات كشور است و توانسته جايگاه خوبي در كشور بدست بياورد . به عقيده ي من در حوزه ي ادبيات كشور نمي توان به آساني از كنار نام لرستان و شاعران اين ديار گذشت . شا عراني كه در دو دهه ي گذشته توانسته اند جايگاه مطلوب و مورد قبولي بدست آورند و اين زحماتي است كه دوستان شاعر و منتقد ما در دهه ي هفتاد با مطبوعات كشور آغاز كرده و باعث موجي در كشور شدند ولي متاسفانه اين جريان شعر نتوانست جايگاه خود را حفظ كند و امروز شاهد افت هايي در اين زمينه شده ايم كه دلايل متعددي دارد و يكي از همين دلايل نبود صفحات حرفه اي شعر در روزنامه ها ، هفته نامه ها و نشريات معتبر كشور است .
از همكاري شما و حوزه ي هنري استان چه خبر؟
من از خرداد 86 با حوزه ي هنري استان به عنوان مسؤل مركز آفرينش هاي ادبي آن سازمان همكاري خودم را شروع كردم .از برنامه هاي امسال مي توان به « سومين همايش زبان و ادبيات بومي » كه در پايان ارديبهشت ماه همين امسال برگزار مي شود ، اشاره كرد . از ديگر برنامه هاي در دست اقدام مي توان به برگزاري شب شعر ، خاطره و موسيقي در سوم خردادبه مناسبت آزادسازي خرمشهر اشاره كرد كه اين برنامه با مشاركت و همكاري اداره ي كل بنياد حفظ آثارو نشر ارزش هاي دفاع مقدس استان برگزار مي شود . ضمنا كتاب « كمي غديربياور » گزيده ي آثار جشنواره هاي برگزار شده آينه در غدير است كه انشااله به زودي چاپ مي شود .
آيا « ضميمه ي لرستان » روزنامه ي ايران رامطالعه مي كنيد ؟
بله خوشبختانه مدتي است اين ويژه نامه را مي بينم و چه بسيار خرسندم از اين حركت فرخنده و ميمون ، اما بايد عرض كنم كه همين ويژه نامه داراي اشكالاتي هست كه انشااله برطرف خواهد شد . مثلا جايگاه ادبيات در آن به طور مشخص معلوم نيست . صفحه آرايي ، مخصوصا وقتي مصاحبه ها چاپ مي شود ، با بزرگ كردن تصاوير و عكس ها ، مطالب در حاشيه قرار مي گيرد و از نظر بصري خواننده اذيت مي شود . من انتظار دارم با وجود افراد توانمندي چون دوست شاعرم رسول يونان كه در حوزه ي رسانه اي تجربيات خوبي دارد به اين مهم توجه داشتنه باشند . درهرصورت تداوم و ماندگاري اين ويژه نامه از آرزوهاي من است و اميدوارم بتواند توانمندي هاي لرستان را در بخش هاي مختلف به جامعه ي ايراني معرفي كند .
این گفتگو توسط آقای مسعود یوسفی صورت گرفته است.

نه بهار و
تابستان
به دنبال فصلی می گردم
که با نام تو آغاز شود
فصلی که ستاره ها
به احترام تو کلاه از سر بردارند.
* * *
یادت باشد
همین فراموشی نام ها و کلمات است
که در روزهای آخر اسفند
تو را
هم بازی ماهی و پولک های دم عید می کند .
چیزی ندارم ببخشم
جز چشم به راهی علفی
که شمعدانی کنار پنجره ات
سر بر شانه های خسته آن بگذارد
و به خواب گریه برود
انتظار نداشته باش
از این خانه
که چراغ اش سالهاست
با تاریکی پیراهن تو می سوزد
نه هم دمی
ونه بارانی
که روز های عید
ماهی را به خانه ات برساند
از من چه می خواهی
جز این خواب های دم صبح
که گاهی با نام تو تعبیر می شوند
و گاهی دیگر...
یکم/ فروردین / ۸۷


بلکه از اوست
که مرا در جهان تو آفرید
با سلام به دوستان خوبم به همه آنها که دوست شان دارم و همه آنهای که گاهی از سر لطف کامنت های می گذارند که نمی دانم چگونه باید پاسخ شان داد... و اما در این پست دوست خوبم مسعود علیرضایی از شاعران قروه مرا شرمنده خود کرده و با تقدیم چند دو بیتی مرا شرمنده کرده .
۱
همیشه خرم و آباد باشی
نبینم غصه ات را شاد باشی
خدا می خواست از روز نخستین
تو با آیینه ها همزاد باشی
۲
دوباره مثل باران بهاری
سرا پا می شوم از ابر جاری
بگو شاعر ! در این شب های دیگر
برایم شعر های نو چه داری ؟
۳
تو را ای یار و همدم دوست دارم
به قدر هر دو عالم دوست دارم
ببین فرسنگ ها دوریم اما
تو را هر جا که باشم دوست دارم

نه حوصله باران دارم
ونه چیدن این همه ستاره
که بیهوده بر شانه های ماه آوار شده اند
نه حرفی برای گفتن
ونه دستمالی برای گریستن
دلم از این همه سئوال بی جواب می گیرد
وقتی که می خواهم
به دیدار تو بیایم
از بخت بدم ، فانوس می شکند
و پرنده ای
که جاده را نشانم می داد
در آسمان گم می شود .
عزیز دلم
قرار مان این نبود
که تو همیشه آن بالا بنشینی
وهر وقت دلت خواست
به حرف هایم گوش ندهی
برای یک لحظه که شده
بیا کنارم
روی این تخته سنگ بنشین
می ترسم
این ابر های تیره که می آیند
نام تورا هم فراموش کنم
یادت نیست !
باور کن
به خدا من با چشم های خودم دیدم
روزی ستاره
با گله اش کنار دریا رفت
و دیگر بر نگشت
می گویند :
هر سال
این روز ها
مرواریدی کنار دریا می آید
و به شن ها لبخند می زند
اما من باور ندارم
یک روز که طرحی از گیسوان ستاره
در آینه می رقصید
من در ترانه ی مبهم
گم شدم
همان ترانه
که ستاره از او متولد شد
حالا هم
که بعد از چند سال
کوچه بوی حنای تازه می دهد
و گله ای که با ستاره
به کنار دریا رفت
هنوز بر نگشته
مادرم می گوید :
یک شب ستاره را
به خواب دیده است
با گل سرخی که به گیسوانش
سنجاق بوده
من کم کم باور می کنم
که روزی
خواب آینه تعبیر می شود
خور شید !
هیچکس نداند
تو که می دانی
من سالی یک بار
همان روزی که ستاره با دریا رفت
به دنبال تو می آیم
برایت حنا و گلاب و آینه می آورم
وجلیقه ی
که مادرم سالهای گذشته
برای ستاره سکه دوزی کرده بود.
اما تو
چقدر دوست داری
من همیشه التماس کنم
گریه کنم
تا بگذاری برای یک دقیقه
ستاره را ببینم
من که چیزی نگفتم
آسمان با همه ستاره ها
برای تو
نه خورشید
می ترسم
با این کار های که می کنی
آبروی دریا برود
بیا
این همه ترانه روشن برای تو
بگذار
من هم یک دقیقه دل خوش باشم
به این آسمان آبی و
ترانه هایی
که باد در گوش پرنده می خواند
خورشید
وقتی ستاره بر گردد
همه در میان اتفاق های ساده ای
که فراموش کرده ام
گم می شوید .
ستاره کجایی !
نگاه کن
سنگ ها چگونه گرسنه می خوابند
قرار مان این نبود
مگر نگفتم
وقتی می خواستی
با دریا بروی
مرا هم صدا کن
حالا جواب
سلام این همه پرنده خسته را
چه کسی می دهد
ستاره
من هنوز
مثل کودکی هایم
وقتی حرف می زنم
زبانم می گیرد
و همیشه در آینه
دنبال ردی از گیسوان تو می گردم
وقتی نیستی
با سنگ شیشه های پنجره همیسایه را می شکنم
بیچاره پدرم
تاوان این همه گناه را
نمی دانم چگونه پس می دهد
دیروز غروب
از دستانش
بوی گریه می آمد
من هم پیش خورشید آمدم
و از همه گله کردم
از دریا
از تو
از مادرم
ستاره کجایی !
تا کی من باید
خواب آینه ببینم
تا کی ...
ستاره
من از این همه نگاه تاریک می ترسم
می ترسم
از این همه پروانه مرده
که روی دریا نشسته
می ترسم
روزی دریا
در چشمانم خشک شود و
تو نیایی
می ترسم ستاره .
این شعر در تیر ماه 1376 سروده شده که نمی دانم چه حسی در من به وجود آمد که دوباره به سراغ آن بروم ، شا ید هیچ موقع دوست نداشتم این نوشته جای چاپ ویا خوانده شود اما امروز نمی دانم چرا ...

دیگر از حرف زدن خسته شده ام
می خواهم
کمی بیشتر از پا های خودم
از این گلیم که زیر پای توست
پا هایم را فراتر بگذارم
اصلا چطور است
مثل تو فکر کنم ؟
مثل تو را ه بروم
و اگر هم خواستی
مثل تو به خواب بروم
و گاهی که دلم تنگ می شود
روی با لهای پروانه
نقاشی دختری بکشم
که هی با انگشتانش
روی ماسه ها می نویسد ...
نه
من جای دوری نر فته ام
و هیچ گاه قصد آن نداشته ام
که پا هایم را از گلیم کسی فراتر بگذارم
که من را
کنار رودخانه تنها گذاشته است
تا برایش خواب صدف و باران ببینم .
چطور است
وقتی قصد سفر کردی
چمدانت را به من بسپاری
تا در اولین ایستگاه پر از عطر بهار نارنج
و شکوفه گیلاسش کنم
نه چطور است ؟
اصلا تو راهت را از من جدا کنی
و هر طور که دوست داری فکر کنی
اصلا می توانی
رود خانه را به خانه بیاوری
ودر تنگی جایش بدهی
چطور است
دیگر به چیزی فکر نکنی
حتی ماهی که در آینه می رقصد
تا بهار را به تو تبریک بگوید
اگر صبر کنی
می توانی
شک را از کلمه ها بر داری
و بی شک به همه چیز نگاه کنی
اگر درست نگاه کنی
ماه هیچ وقت سر جایش نبوده است
و من بی خود
دل خوشم به این کلمات که روزی
روی طناب خشک می شوند
و مثل پیراهن تو در باد رها می شوند .

نه از پس این کلمات
و نه این قو قو لی بی وقت
ونه این جاده پر هراس
که هر روزه دوره اش می کنم
کاری از دست کسی ساخته نیست
وقتی
خراب می شوند
روی دلت
آوار کلماتی
که هیچ کدامشان را دوست نداری
از لاله که خبری نیست
شب بو و شمعدانی هم
که روز هاست
خسته کنار این پنجره به خواب رفته اند
چند روز از پاییز گذشته
نه خبری از باران
و نه خبری از ترانه قمری
بر روی شاخه های درخت پرتغال
و نه دیگر خبری از پروانه
که لای دفتر شعرم به خواب رفته بود .

ایستاده بر دروازه های جهان
حالا هی همه را نگاه می کند
حتی شلیک گلوله ای
که سیب را نشانه رفته است
من که دیر سر قرار نیامده ام
قرارمان این نبود.
***
حالا هم اگر تفنگی بود
برادرم را صدا می زدم
اینک که جنگ تمام شده است
کسی نیست
تا کوله پشتی پدرم را
به خانه بیاورد
و پرنده هایی که در بیابان
به دنبال پلاکش
هی پلاک های این کوچه را
مرور می کنند .
تا برسند
به آخرین خانه
که مادرم هنوز
آب و آینه و اسفند در دست
منتظر است
تا گلوله ای از جنوب شلیک شود
و خبری از او بیاورند .
حالا که من
کمی از برادرم بزرگتر هستم
می فهمم
آینه و گلوله
هیچگاه همذات یکدیگر نبوده اند .
***
جنگ که تمام شد
همه کوله پشتی ها و پلاک ها
به موزه رفتند
تا سالی یک بار
یادی از پدرم ...
***
حالا هر روز من بزرگتر می شوم
و قد آینه کوچکتر
و خاطرات آن روزها
در پشت کلمات سنگر می گیرند
***
دیر آمدی عزیزم
کسی که پشت آن خاکریز
روزی به دشمن شلیک می کرد
امروز نیست ...
تا شانه هایش را ببوسم












