وقتی سبدی پر از تمشک
بر روی شانه ات می گذاری
و هی می دوی
تا دانه دانه تمشک ها
در دهانت آب شوند.
قرار نیست برای رسیدن به تو
از کویر گذشت
می توان جنگل های گیلان و مازندران را
بی آنکه ببینی
زیبایشان را حس کنی
این حس از تو که بگذرد
تن من را می سوزاند
درست مثل گرمای ۵۰ درجه عربستان
در ظهرتابستانی داغ
وقتی می خواهی خدا را ببینی
تن تو گرم است
این را وقتی حس کردم
که در یخچال های سیبری
به خواب رفته بودم
و تو کنارم بودی
مانند اجاقی
در میان یک کلبه یلاقی
وقتی تو هستی
نه از شمال می توانم بگویم
ونه گرمای جنوب طاقتم را طاق می کند
همین که به تو برسم
تمام شمال و جنوب بدنم
گرم نگاه تو می شود
ای خوابیده در شالی زار های دور
می شود یک روز
در باغ بی پرچین نگاهت
مشتی تمشک بردارم.