تبليغاتX
پرنده هم که باشی - آن مرد می آید


نمی دانم چگونه آغاز کنم وقتی می خواهی از دل حرف بزنی سادگی رهایت نمی کند . دنبال واژه نمی گردی . یکریز حرف می زنی و دوست داری تمام ستارگان به حرف هایت گوش کنند . دوست داری ماه کنار حوض بنشیند و برایت از خوبیها تعریف کند . دوست داری دست خورشید را بگیری و در کوچه های شلوغ شهر مهربانی را تقسیم کنی . دوست داری دست آن مرد را که در پشت باران ها می آید ببوسی و لبخند زلالش را برای تمامی کودکان بی سرپرست دنیا بفرستی . آری آن مرد می آید از پشت باران های دور از پشت خواب های سنگین که واژه هامان را فرا گرفته است . از پشت لبخند گیلاس . آری آن مرد می آید با دستاری ساده و لبخندی شیرین که کودکانه هایم را معنای دیگری بخشد . آری آن مرد می آید با عشق و با چراغ و تاریکی های ذهن و واژه ها را روشنی می بخشد.

هم وطن گرامی !

« چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید » آری آن مرد می آید از پشت باران های دور و دستش پر از ذوالفقار هست و مهربانی را برای همه تقسیم خواهد کرد و لبخند را روی لبان ماه خواهد نشاند.

صمیمیت را به خواب واژه ها خواهد  برد . آن مرد با تابشی نورانی به رسم نیلوفر و رنگین کمان بر خواب ما سایه خواهند افکند . آن مرد از پشت باران های وهم از پشت باران های تنهایی  خواهد آمد و بر شانه های ما خواهد بارید و چشمهای ما خیس مهربانی خواهد شد . آن مرد می آید و دست محبت به روی شانه های عشق خواهد کشید و صمیمیتی زلال را به لبان واژه ها خواهد نشاند. .

آن مرد پیشانی های داغ شده را رنگ  دیگری خواهد بخشید و کلمات را در هیبتی ساده  به نمایش خواهد گذاشت . آری  این مرد ساده است . ساده تر از یک ابر که آرام دل به زمین می دهد . ساده تر از یک رویا که خواب شبنم را آشفته نمی سازد . آن مرد می آید و ارتعاش صدایش مهربانی را به ارمغان خواهد آورد . چقدر ساده با لهجه باران حرف می زند . چقدر کلماتش از جنس آفتاب هستند و دل آدم را گرم می کنند . چقدر حرف هایش شبیه شقایق اند و شبیه لاله .

بعد از سالها یک نفر دست دلمان را می گیرد تا اندوه سالها ی گذشته را به دریا بریزیم با هم پنجره را باز کنیم و رو به دریا به ماهیها لبخند بزنیم.

آری آن مرد می آید از پشت باران های فصول از پشت باران های فصل محمد  از پشت باران های فصل ابراهیم . خدایا در دستش چقدر نور هست چقدر مهربانی چقدر روشنی . چقدر  زیبا سئوالهای کودکانه مرا جواب خواهد داد. چقدر ساده گام بر می دارد  انگار دوست دارد درخت ها هم چنان سبز بمانند هم چنان بهاری ! و لبخند ش چقدر صمیمی هست  چقدر آشنا گام که بر می دارد یاد و خاطره کوچه های کوفه زنده می شود . یاد آن مرد  با کوله پشتی تنهایی و قرص نانی که به تساوی  تقسیم می شد . یاد آن مرد که شبانه دل به کوچه های سرد کوفه می داد  و برای فرزندان آن دیار پدری مهربان بود . آری یاد او را آن مرد که اندوه خویش را با چاه می گفت و سخت از ترس خدا می گریست . یاد آن مرد کا تمام دارایی اش عشق به حق بود و ذوالفقاری که مهربانی را به تساوی میان انسان ها تقسیم می کرد . ذوالفقاری که عدالت را عشق را به ثبت می رساند . آری امروز سیدی  می آید تا عدالت را که در کوفه همراه علی شهید شده بار دیگر بر قرار کند . سیدی که حرف هایش از جنس نورند و چقدر شبیه علی حرف می زند از عدالتی که جهان در انتظارش بودند . آری آن مرد می آید در بهاری سبز و شاخه های زندگی ما را طراوتی دیگر خواهد بخشید .

دوست گرامی !

پس بیا دست سایه هامان را بگیریم و از کنار دیوار فرو ریخته دلمان به سوی روشنی که با دست های او منتشر می شوند برویم و خواب کبو تران خسته حرم عشق را تعبیری تازه ببخشیم . آری دوست عزیز عشق همیشه بی صدا می آید و در کنار دلمان خیمه  می زند و هم چون این مرد که از پشت باران های دور آمده است تا دیوار های فرسوده دلمان را نور و نوایی دیگر ببخشد پس :

« به احترام تو اینجا فصیح مثل شب و سنگ

سکوت می کنم اینک سکوت ! تا تو بخوانی »

           

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 8:21 توسط عبدالرضا شهبازی |