که دوستش دارم
به جهان فکر می کنم
مرور می کنم خود را
و سایه هایی که پیش از من به راه افتاده اند
گیسوان شب روی شانه های خسته ماه شلال می شوند
دست می برم
تا ماه را بگیرم
حوض خالی می شود از نگاه تو
چشم هایت را می بندی
گریه از نگاه من فواره می زند
دم صبح
خروس های بی محل
خواب مرا می برند
و ستاره هایی که به خوابم آمده بودند
یکی یکی مرا بالا می آورند
خیابان پر از سایه های نا متعادل می شود
موش های کور رگ هایم را می جوند
و گربه های وحشی روی صورتم چنگ می اندازند
دست بردار!
نمی خواهم دیوانه تر از این باشم
که بودم
سال ها کنار تیک تاک این ساعت مچی
رویا های خوبی به صبح رسانیدم
حالا احساس می کنم
این تیک تاک ها هم
روی چشم هایم سنگ می اندازند
سنگ برای چه ؟
این نگاه تو که مرا دیوانه کرده
از سنگ هم سنگین تر است
تو را به خدا
نگاهت را
از روی آیینه بردار!