|
پرنده هم که باشی عبدالرضا شهبا زی
|
براي آيات القرمزي شاعر بحريني كه جواب گلوله را با شعر داد تازه از اين قصه و بهار كه بگذريم چشم در چشم تو مي دوزم و مي گويم: ديدي چه رفت ... حكايت همان مي شود كه در گوش برگ آفتاب به باران گفت : بگذار روشن تر بگويمت پوست من از جنس سنگ نيست كه بر آن تازيانه مي كشي مگر نه از د هان من جز دوست داشتن و از نگاه من جزعشق ؛ چيز ديگري ديده باشي حالا هي بگو اين قرار هاي سه شنبه براي چه بوده است ؟ يادت باشد آخرين سه شنبه اي كه سر قرار نيامدي دوشاخه گل به باد دادم نمي دانستم باد دل به دريا مي دهد و مرا فراموش مي كند تا سه شنبه اي ديگر چند پيراهن با تو فاصله دارم تا نم اشكي كه از گوشه چشمت ديدم شوق دوباره بودن را در من جوانه بزند حالا هي بگو آن پاسبان كه كنار خيابان ايستاده ما را نگاه مي كند من كه سال هاست يكي از شاخه گل ها ي را كه قرار بود به تو بدهم به همان پاسبان داده ام نمي بيني چقدر او عاشقانه تفنگش را مي بوسد تا گلوله ي از آن شليك نشود قرار مان همين سه شنبه كه مي آيد راستي گل يادت نرود.
[ سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390 ] [ 12:53 ] [ عبدالرضا شهبازی ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : پیچک ] [ Weblog Themes By : pichak ] |