می خواهم رها شده و یله در باد
چونان آوازی که از گلوی نی لبک چوپان سروده می شود
دستمال بدست بگیرم و برقصم
آنقدر برقصم
تا برقصد ماه با من
تا برقصد زمین با من
* * *
پنهان نمی شوم در خویش
با هر چوبی که می خواهی مرا بزن
من سپرده در باد
آرمیده در خاک
نه ستاره ام
نه ماه
و نه خورشید که گاهی بسوزانم
سر انگشتان درخت را .
تو هر طور که می خواهی فکر کن
من نیستم
اگر بودم
شال و کلاه کرده و از این شهر می گریختم
و تمام کلمات را
خیابان و کوچه ها را
و حتی رود های که از میان چشم هایم می گذرد
به تو می دادم
تنها باور هایم را بر می داشتم
تا رهایم کنی
رها .
نه آهوم که بگریزم
و امام رضا ضامنم شود.
و نه پلنگی ام که چنگ به صورت ماه بکشد
مجبورم کنار این جاده بنشینم
و به خردادی بیندیشم
که حوصله هیچ گلی نداشت .
امسال اصلن سال خوبی نبود
نه دیگر از قرار های بهرام و نصرت خبری هست
و نه صبح کسالت بار جمعه
نسیم دریاچه کیو را به صورت مسافرانش هدیه می کند.
این روزها نه از کاظم خبری دارم
و نه دل تنگی هایش
ونه ...
* * *
دیشب هی با خود فکر کردم
و دیدم از روز های خوب گذشته
فقط چند کتاب در کتابخانه ام
یاد آن روز های شیرین را تداعی کردند
و تنها تعدادی اسم
که روزی دلتنگی هایشان را
به هیت کلمه برایم پست می کردند.
این روزها
نه از پستچی خبری هست
و نه شعری تازه از گوشی تلفن می شنوم
* * *
ها
یادم رفت
از عمو هوشنگ بگویم
که گاهی در کنار حروف سربی چاپخانه اش
شعری زمزمه می شد
و سینا شاعر واژه های غربت و تنهایی
دیگر در کنار هیچ رودخانه ای
شعر جاری زمان را زمزمه نمی کند
* * *
نه زبانم لال این ها که نمرده اند
- همه زنده اند -
اما هیچ کدام نیستند
انگار این روزها
هیچ کس دوست ندارد باشد.
پی نوشت : اسامی کسانی که در شعر آمده اند.
بهرام سلاحورزی روزنامه نگار /نصرت مسعودی شاعر /کاظم علی پور شاعر /هوشنگ ریوف شاعر /سینا میرزایی شاعر
درست زمانی
که نه از خورشید خبری هست
و نه چراغی روشن
برای دیدن واژه ها
حالا معلوم نیست
این اتفاق که می خواهم روایت گر آن باشم
شامل آن پرنده هم می شود ؟
یا نه فقط مختص آن پروانه ی است
که در دست های باد خشک شده است.
* * *
هر چه فکر می کنم
نمی دانم چه فایده ای دارد
که بگویم :
در هفده یا هیجده سالگی عاشق شده ام
و حالا که شاید
یکی دو سال از چهل سالگی ام می گذرد
- دوباره می خواهم عاشق بشوم -
اما این بار
نه عاشق دختر پری روی
که در همسایه گی ما
بر روی طناب ستاره پهن می کند
و یا گاهی در پشت بام
برای زمستان لیمو خشک می کند
همه این اتفاق ها ممکن است
در سال های زندگی بیفتد
بی آنکه گاهی خود تمایل داشته باشی
* * *
حالا هی تو بگو
راه جز رفتن نیست
و این همه اتفاق که پشت آن دیوار می افتد
برای سرگرمی من است
* * *
من چاره ای ندارم
جز این که در این اتاق سه در چهار
که محل امپراطوری من است
فریاد بزنم
تا همه کتاب ها از قفسه فرو بریزند
و همه واژه ها سربازانی شوند
بی کلاه در اختیار من
تا هر طور که دوست دارم برقصا نمشان.