تبليغاتX
پرنده هم که باشی
پنهان نمی شوم در خویش                         برای : دکتر محسن رضا منظمی

می خواهم رها شده و یله در باد

چونان آوازی که از گلوی نی لبک چوپان سروده می شود

دستمال بدست بگیرم و برقصم

آنقدر برقصم

تا برقصد ماه با من

تا برقصد زمین با من

 * * *

پنهان نمی شوم در خویش

با هر چوبی که می خواهی مرا بزن

من سپرده در باد

آرمیده در خاک

نه ستاره ام

نه ماه

و نه خورشید که گاهی بسوزانم

سر انگشتان درخت را .

تو هر طور که می خواهی فکر کن

من نیستم

اگر بودم

شال و کلاه کرده و از این شهر می گریختم

و تمام کلمات را

خیابان و کوچه ها را

و حتی  رود های که از میان چشم هایم می گذرد

به تو می دادم

تنها باور هایم را بر می داشتم

تا رهایم کنی

رها .


                                           

  

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 9:58 توسط عبدالرضا شهبازی |

این روز ها بی پناهم

نه آهوم که بگریزم

و امام رضا ضامنم شود.

و نه پلنگی ام که چنگ به صورت ماه بکشد

مجبورم کنار این جاده بنشینم

و به خردادی بیندیشم

که حوصله هیچ گلی  نداشت .

امسال اصلن سال خوبی نبود

نه دیگر از قرار های بهرام و نصرت خبری هست

و نه صبح کسالت بار جمعه

نسیم دریاچه کیو را به صورت مسافرانش هدیه می کند.

این روزها نه از کاظم خبری دارم 

و نه دل تنگی هایش

ونه ...

    * * *

دیشب هی با خود فکر کردم

و دیدم از روز های خوب گذشته

فقط چند کتاب در  کتابخانه ام

یاد آن روز های شیرین را تداعی کردند

و تنها تعدادی اسم

که  روزی دلتنگی هایشان را

به هیت کلمه برایم پست می کردند.

این روزها

نه از پستچی خبری هست

و نه شعری تازه از گوشی تلفن می شنوم

     *  *   *

ها

یادم رفت

از عمو هوشنگ بگویم

که گاهی در کنار حروف سربی چاپخانه اش

شعری زمزمه می شد

و سینا شاعر واژه های غربت و تنهایی

دیگر در کنار هیچ رودخانه ای

شعر جاری زمان را زمزمه نمی کند


 * * *

نه زبانم لال این ها که نمرده اند

 - همه زنده اند -

اما هیچ کدام نیستند

انگار این روزها

هیچ کس دوست ندارد باشد.

پی نوشت : اسامی کسانی که در شعر آمده اند.

بهرام سلاحورزی روزنامه نگار /نصرت مسعودی شاعر /کاظم علی پور شاعر /هوشنگ ریوف شاعر /سینا میرزایی شاعر


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 10:52 توسط عبدالرضا شهبازی |

همه این ها در شب اتفاق می افتد

درست زمانی

که نه از خورشید خبری هست

و نه چراغی روشن

برای دیدن واژه ها

حالا معلوم نیست

این اتفاق که می خواهم  روایت گر آن باشم

شامل آن پرنده هم می شود ؟

یا نه فقط مختص آن پروانه ی است

که در دست های باد خشک شده است.

          * * *

هر چه فکر می کنم

نمی دانم چه فایده ای دارد

که بگویم :

در هفده یا هیجده سالگی عاشق شده ام

و حالا که شاید

یکی دو سال از چهل سالگی ام می گذرد

 - دوباره می خواهم عاشق بشوم  -

اما این بار

نه عاشق دختر پری روی

که در همسایه گی ما

بر روی طناب ستاره پهن می کند

و یا گاهی در پشت بام

برای زمستان لیمو خشک می کند

همه این اتفاق ها ممکن است

در سال های زندگی بیفتد

بی آنکه گاهی خود تمایل داشته باشی

            *  *   *

حالا هی تو بگو

راه جز رفتن نیست

و این همه اتفاق که پشت آن دیوار  می افتد

برای سرگرمی من است

     * * *

من چاره ای ندارم

جز این که در این اتاق  سه در چهار

که محل امپراطوری من است

فریاد بزنم

تا همه کتاب ها از قفسه فرو بریزند

و همه واژه ها سربازانی شوند

بی کلاه در اختیار من

تا هر طور که دوست دارم برقصا نمشان.

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 7:57 توسط عبدالرضا شهبازی |