تبليغاتX
پرنده هم که باشی
تا کی باید در نگاه کوچه گم شوم

کوچه ای که هم پای تو

پیر شده است

هنوز وقتی تو را می بینم

دست و دلم می لرزد.

من که این روز ها جرات نمی کنم

نگاه آیینه کنم

این تلفن هم که دیگر جواب نمی دهد

لعنتی شماره ها هم

که هی عوض می شوند

این همه دو

این همه پنج

راستی شماره منزل شما چند بود ؟

چند دو دیگر  باید اضافه کنم

تا به تو برسم

هنوز

این گوشی لعنتی وقتی می خواهد تو را بگیرد

به لکنت می افتد

و من بیچاره

از این همه عشقی که بر سینه ام

سنگینی می کند

نمی دانم کجا باید گریه کنم

من بزرگ شده ام

بزرگ  و بزرگ تر

به اندازه ی اندوه های مادرم

به اندازه غصه هایی که در چشم  های تو

شعله کشیدند

و خرمن خرمن

دل مرا به آتش کشیدند

دیگر دیر است

نه من می توانم هم پای تو

پیاده تا بالای کوه بیایم

ونه دیگر

تو می توانی

رنج های این همه سال مرا مرهمی بگذاری

برو بانوی لحظه های بی تابی

قسم به رنج های آن همه سال

که این کوچه با نام من می میرد.

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 12:42 توسط عبدالرضا شهبازی |

خبری نیست ! 

نه از آزادی

نه از رویای خیس شبنم بر روی شانه های نسترن

چقدر باید

فاصله راه آهن تا آزادی را

بر روی ریل های راه بروم

که سالهاست هیچ قطاری از آن عبور نکرده است

اینجا نه صدای نسرین

نه صدای شهرزاد قصه های دور

و نه حکایتی که مادر بزرگ

زیر درخت انار برایم تعریف می کرد

اینجا هیچ چیزی برای دلخوشی شاعر نیست

تنها مرگ / تنها مرگ / شاید هم بازی خوبی برای من باشد.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 14:31 توسط عبدالرضا شهبازی |

درود و سلام به همه آنها که دوستشان دارم  و همیشه بیاد من هستند.

به امید خدا این روزها  تازه ترین شعر هایم با نام « وقتی تو آمدی من مرده بودم » به انتشاراتی برای چاپ سپرده می شود .

حق نگهدار همه شما خوبان

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 12:38 توسط عبدالرضا شهبازی |