وقتی سبدی پر از تمشک
بر روی شانه ات می گذاری
و هی می دوی
تا دانه دانه تمشک ها
در دهانت آب شوند.
قرار نیست برای رسیدن به تو
از کویر گذشت
می توان جنگل های گیلان و مازندران را
بی آنکه ببینی
زیبایشان را حس کنی
این حس از تو که بگذرد
تن من را می سوزاند
درست مثل گرمای ۵۰ درجه عربستان
در ظهرتابستانی داغ
وقتی می خواهی خدا را ببینی
تن تو گرم است
این را وقتی حس کردم
که در یخچال های سیبری
به خواب رفته بودم
و تو کنارم بودی
مانند اجاقی
در میان یک کلبه یلاقی
وقتی تو هستی
نه از شمال می توانم بگویم
ونه گرمای جنوب طاقتم را طاق می کند
همین که به تو برسم
تمام شمال و جنوب بدنم
گرم نگاه تو می شود
ای خوابیده در شالی زار های دور
می شود یک روز
در باغ بی پرچین نگاهت
مشتی تمشک بردارم.
نمی دانم چگونه آغاز کنم وقتی می خواهی از دل حرف بزنی سادگی رهایت نمی کند . دنبال واژه نمی گردی . یکریز حرف می زنی و دوست داری تمام ستارگان به حرف هایت گوش کنند . دوست داری ماه کنار حوض بنشیند و برایت از خوبیها تعریف کند . دوست داری دست خورشید را بگیری و در کوچه های شلوغ شهر مهربانی را تقسیم کنی . دوست داری دست آن مرد را که در پشت باران ها می آید ببوسی و لبخند زلالش را برای تمامی کودکان بی سرپرست دنیا بفرستی . آری آن مرد می آید از پشت باران های دور از پشت خواب های سنگین که واژه هامان را فرا گرفته است . از پشت لبخند گیلاس . آری آن مرد می آید با دستاری ساده و لبخندی شیرین که کودکانه هایم را معنای دیگری بخشد . آری آن مرد می آید با عشق و با چراغ و تاریکی های ذهن و واژه ها را روشنی می بخشد.
هم وطن گرامی !
« چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید » آری آن مرد می آید از پشت باران های دور و دستش پر از ذوالفقار هست و مهربانی را برای همه تقسیم خواهد کرد و لبخند را روی لبان ماه خواهد نشاند.
صمیمیت را به خواب واژه ها خواهد برد . آن مرد با تابشی نورانی به رسم نیلوفر و رنگین کمان بر خواب ما سایه خواهند افکند . آن مرد از پشت باران های وهم از پشت باران های تنهایی خواهد آمد و بر شانه های ما خواهد بارید و چشمهای ما خیس مهربانی خواهد شد . آن مرد می آید و دست محبت به روی شانه های عشق خواهد کشید و صمیمیتی زلال را به لبان واژه ها خواهد نشاند. .
آن مرد پیشانی های داغ شده را رنگ دیگری خواهد بخشید و کلمات را در هیبتی ساده به نمایش خواهد گذاشت . آری این مرد ساده است . ساده تر از یک ابر که آرام دل به زمین می دهد . ساده تر از یک رویا که خواب شبنم را آشفته نمی سازد . آن مرد می آید و ارتعاش صدایش مهربانی را به ارمغان خواهد آورد . چقدر ساده با لهجه باران حرف می زند . چقدر کلماتش از جنس آفتاب هستند و دل آدم را گرم می کنند . چقدر حرف هایش شبیه شقایق اند و شبیه لاله .
بعد از سالها یک نفر دست دلمان را می گیرد تا اندوه سالها ی گذشته را به دریا بریزیم با هم پنجره را باز کنیم و رو به دریا به ماهیها لبخند بزنیم.
آری آن مرد می آید از پشت باران های فصول از پشت باران های فصل محمد از پشت باران های فصل ابراهیم . خدایا در دستش چقدر نور هست چقدر مهربانی چقدر روشنی . چقدر زیبا سئوالهای کودکانه مرا جواب خواهد داد. چقدر ساده گام بر می دارد انگار دوست دارد درخت ها هم چنان سبز بمانند هم چنان بهاری ! و لبخند ش چقدر صمیمی هست چقدر آشنا گام که بر می دارد یاد و خاطره کوچه های کوفه زنده می شود . یاد آن مرد با کوله پشتی تنهایی و قرص نانی که به تساوی تقسیم می شد . یاد آن مرد که شبانه دل به کوچه های سرد کوفه می داد و برای فرزندان آن دیار پدری مهربان بود . آری یاد او را آن مرد که اندوه خویش را با چاه می گفت و سخت از ترس خدا می گریست . یاد آن مرد کا تمام دارایی اش عشق به حق بود و ذوالفقاری که مهربانی را به تساوی میان انسان ها تقسیم می کرد . ذوالفقاری که عدالت را عشق را به ثبت می رساند . آری امروز سیدی می آید تا عدالت را که در کوفه همراه علی شهید شده بار دیگر بر قرار کند . سیدی که حرف هایش از جنس نورند و چقدر شبیه علی حرف می زند از عدالتی که جهان در انتظارش بودند . آری آن مرد می آید در بهاری سبز و شاخه های زندگی ما را طراوتی دیگر خواهد بخشید .
دوست گرامی !
پس بیا دست سایه هامان را بگیریم و از کنار دیوار فرو ریخته دلمان به سوی روشنی که با دست های او منتشر می شوند برویم و خواب کبو تران خسته حرم عشق را تعبیری تازه ببخشیم . آری دوست عزیز عشق همیشه بی صدا می آید و در کنار دلمان خیمه می زند و هم چون این مرد که از پشت باران های دور آمده است تا دیوار های فرسوده دلمان را نور و نوایی دیگر ببخشد پس :
« به احترام تو اینجا فصیح مثل شب و سنگ
سکوت می کنم اینک سکوت ! تا تو بخوانی »