و آرام در چشمهات واژه می ریزم
با عطر کلام تو
به رویاهام پر و بال می دهم
و آرام در بستری از مهربانی ها
شانه به شانه تو
تا شالیزار های دور می روم
جایی که دختران پرتغال چین شمال
چین دامن شان در باد رها شده است.
* * *
تو بلند می شوی
ماه را در دست هایت می گیری
و در میان جنگل گم می شوی
من زندگی را به بازی می گیرم
و چند سکه و یک ستاره
در جایی دور
بر لبان فقیرانه دست هام لبخند می زنند
* * *
قرار مان این نبود تو گریه کنی
نه
مثل اینکه دریاهای شمال در چشمان تو جاری است
و من ایلیاتی
هی باید بدوم
هی باید تاوان پس بدهم
هی باید ...
* * *
می گویی دیر است
و من کمی بیشتر به چشم هات نگاه می کنم
و دزدانه
سهم روز های نیامده را بر می دارم
سهم روزهایی که قرار است
مثل کودکی هات دوباره قهر کنی
* * *
این روزها می روند
روزهای پس از آن نیز
در نگاه تیره من
و مرا به جایی می برند
به جایی دور
به جایی که نه از نگاه های تو خبری است
نه از شالیزارهای شمال
ونه آن باغ پر تمشک لبانت.
۲۵ / ۱۰ / ۸۷
تا جهان را به بازی بگیریم
رفتیم
دیدیم
خواندیم
بی آنکه بدانیم
در کجای مهربانی این کلمات
به خواب رفته ایم
در ستیز با خویش
گاهی گم شدیم
وگاهی بی آنکه راه به جایی ببریم
دست بر گلوی نازک گل فشردیم
تا اشک زلال ستارگان را ببینیم
نشستیم
فریاد زدیم
کسی در گوش ماه آواز نخواند
ما به بیراهه رفته بودیم
دریا عاشق ترین ترانه اش را
سا لها پیش از این برای مرد ماهی گیر خوانده بود
ما سال ها بعد از آن
پژواک صدایش را در کوه جستجو کردیم
* * *
بانگ بر می آوردند
سنگ های خسته اما عاشق
مگر می شود سنگ عاشق شود ؟
به خود دروغ گفتیم
و هر روز از این دروغ ها لذت بردیم
گاهی شعر می خواندیم
و گاهی تفاله جهان را
بر صورت هم پرت می کردیم
بی آنکه بدانیم
جهان بر مدار مدارا می چرخد
در جنگل رها بودیم
وبه درختان بد و بیراه می گفتیم
به کوه زدیم
سر ستیز با صخره ها داشتیم
خدا را صدا زدیم
کسی جواب نداد
به پرندگان پناه آوردیم
به ستاره گان
که آفرید گان او بودند
چشم هایمان را بستیم
نمی خواستیم
بیش از این دوره کنیم
جهان را
بر روی ریل های موازی
که از نگاهمان دور می شدند.