نه بهار و
تابستان
به دنبال فصلی می گردم
که با نام تو آغاز شود
فصلی که ستاره ها
به احترام تو کلاه از سر بردارند.
* * *
یادت باشد
همین فراموشی نام ها و کلمات است
که در روزهای آخر اسفند
تو را
هم بازی ماهی و پولک های دم عید می کند .
چیزی ندارم ببخشم
جز چشم به راهی علفی
که شمعدانی کنار پنجره ات
سر بر شانه های خسته آن بگذارد
و به خواب گریه برود
انتظار نداشته باش
از این خانه
که چراغ اش سالهاست
با تاریکی پیراهن تو می سوزد
نه هم دمی
ونه بارانی
که روز های عید
ماهی را به خانه ات برساند
از من چه می خواهی
جز این خواب های دم صبح
که گاهی با نام تو تعبیر می شوند
و گاهی دیگر...
یکم/ فروردین / ۸۷
بلکه از اوست
که مرا در جهان تو آفرید
با سلام به دوستان خوبم به همه آنها که دوست شان دارم و همه آنهای که گاهی از سر لطف کامنت های می گذارند که نمی دانم چگونه باید پاسخ شان داد... و اما در این پست دوست خوبم مسعود علیرضایی از شاعران قروه مرا شرمنده خود کرده و با تقدیم چند دو بیتی مرا شرمنده کرده .
۱
همیشه خرم و آباد باشی
نبینم غصه ات را شاد باشی
خدا می خواست از روز نخستین
تو با آیینه ها همزاد باشی
۲
دوباره مثل باران بهاری
سرا پا می شوم از ابر جاری
بگو شاعر ! در این شب های دیگر
برایم شعر های نو چه داری ؟
۳
تو را ای یار و همدم دوست دارم
به قدر هر دو عالم دوست دارم
ببین فرسنگ ها دوریم اما
تو را هر جا که باشم دوست دارم