تبليغاتX
پرنده هم که باشی

 

نه حوصله باران دارم

ونه چیدن این همه ستاره

که بیهوده بر شانه های ماه آوار شده اند

نه حرفی برای گفتن

ونه دستمالی برای گریستن

دلم از این همه سئوال بی جواب می گیرد

وقتی که می خواهم

به دیدار تو بیایم

از بخت بدم ، فانوس می شکند

و پرنده ای

که جاده را نشانم می داد

در آسمان گم می شود .

عزیز دلم

قرار مان این نبود

که تو همیشه آن بالا بنشینی

وهر وقت دلت خواست

به حرف هایم گوش ندهی

برای یک لحظه که شده

بیا کنارم

روی این تخته سنگ بنشین

می ترسم

این ابر های تیره که می آیند

نام تورا هم فراموش کنم

یادت نیست !

باور کن

به خدا من با چشم های خودم دیدم

روزی ستاره

با گله اش کنار دریا رفت

و دیگر بر نگشت

می گویند :

هر سال

این روز ها

مرواریدی کنار دریا می آید

و به شن ها لبخند می زند

اما من باور ندارم

یک روز که طرحی از گیسوان ستاره

در آینه  می رقصید

من در ترانه ی مبهم

گم شدم

همان ترانه

که ستاره از او متولد شد

حالا هم

که بعد از چند سال

کوچه بوی حنای تازه می دهد

و گله ای  که  با ستاره

به کنار دریا رفت

هنوز بر نگشته

مادرم می گوید :

یک شب ستاره را

به خواب دیده است

با گل سرخی که به گیسوانش

سنجاق بوده

من کم کم باور می کنم

که روزی

خواب آینه تعبیر می شود

خور شید !

هیچکس نداند

تو که می دانی

من سالی یک بار

همان روزی که ستاره با دریا رفت

به دنبال تو می آیم

برایت حنا و گلاب و آینه می آورم

وجلیقه ی

که مادرم سالهای گذشته

برای ستاره سکه دوزی کرده بود.

اما تو

چقدر دوست داری

من همیشه التماس کنم

گریه کنم

تا بگذاری برای یک دقیقه

ستاره را ببینم

من که چیزی نگفتم

آسمان با همه ستاره ها

برای تو

نه خورشید

می ترسم

با این کار های که می کنی

آبروی دریا برود

بیا

این همه ترانه  روشن برای تو

بگذار

من هم یک دقیقه دل خوش باشم

به این آسمان آبی و

ترانه هایی

که باد در گوش پرنده می خواند

خورشید

وقتی ستاره بر گردد

همه در میان اتفاق های ساده ای

که فراموش کرده ام

گم می شوید .

ستاره کجایی !

نگاه کن

سنگ ها چگونه گرسنه می خوابند

قرار مان این نبود

مگر نگفتم

وقتی می خواستی

با دریا بروی

مرا هم صدا کن

حالا جواب

سلام این همه پرنده خسته را

چه کسی می دهد

ستاره

من هنوز

مثل کودکی هایم

وقتی حرف می زنم

زبانم می گیرد

و همیشه در آینه

دنبال ردی از گیسوان تو می گردم

وقتی نیستی

با سنگ شیشه های پنجره همیسایه را می شکنم

بیچاره پدرم

تاوان این همه گناه را

نمی دانم چگونه پس می دهد

دیروز غروب

از دستانش

بوی گریه می آمد

من هم پیش  خورشید آمدم

و از همه گله کردم

از دریا

از تو

از مادرم

ستاره کجایی !

تا کی من باید

خواب آینه ببینم

تا کی ...

ستاره

من از این همه نگاه تاریک می ترسم

می ترسم

از این همه پروانه مرده

که روی دریا نشسته

می ترسم

روزی دریا

در چشمانم خشک شود و

تو نیایی

می ترسم ستاره .

 

این شعر در تیر ماه 1376 سروده شده که نمی دانم چه حسی در من به وجود آمد که دوباره به سراغ آن بروم  ، شا ید هیچ موقع دوست نداشتم این نوشته جای چاپ ویا خوانده شود اما امروز نمی دانم چرا ...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 9:24 توسط عبدالرضا شهبازی |