تبليغاتX
پرنده هم که باشی

 

دیگر از حرف زدن خسته شده ام   

می خواهم

کمی بیشتر از پا های خودم

از این گلیم که زیر پای توست

پا هایم را فراتر بگذارم

اصلا چطور است

مثل تو فکر کنم ؟

مثل تو را ه  بروم

و اگر هم خواستی

مثل تو به خواب بروم

و گاهی که دلم تنگ  می شود

روی با لهای پروانه

نقاشی دختری بکشم

که هی با انگشتانش

روی ماسه ها می نویسد ...

نه

من جای دوری نر فته ام

و هیچ گاه قصد آن نداشته ام

که پا هایم را از گلیم  کسی فراتر بگذارم

که من را

کنار رودخانه تنها گذاشته است

تا برایش  خواب صدف و باران ببینم .

چطور است

وقتی قصد سفر کردی

چمدانت را به من بسپاری

تا در اولین ایستگاه پر از عطر بهار نارنج

و شکوفه گیلاسش کنم

نه چطور است ؟

اصلا تو راهت را از من جدا کنی

و هر طور که دوست داری فکر کنی

اصلا می توانی

رود خانه را به خانه بیاوری

ودر تنگی جایش بدهی

چطور است

دیگر به چیزی فکر نکنی

حتی ماهی که در آینه می رقصد

تا بهار را به تو تبریک بگوید

اگر صبر کنی

می توانی

شک را از کلمه ها بر داری

و بی شک به همه چیز نگاه کنی

اگر درست نگاه کنی

ماه هیچ وقت  سر جایش نبوده است

و من بی خود

دل خوشم به این کلمات که روزی

روی طناب خشک می شوند

و مثل پیراهن تو در باد رها می شوند .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 10:11 توسط عبدالرضا شهبازی |

 

نه از پس این کلمات

و نه این قو قو لی بی وقت

 

ونه این جاده پر هراس

 

که هر روزه دوره اش می کنم

 

کاری از دست کسی ساخته نیست

 

وقتی

 

خراب می شوند

 

روی دلت

 

آوار کلماتی

 

که هیچ کدامشان را دوست نداری

 

از لاله  که خبری نیست

 

شب بو و شمعدانی هم

 

که روز هاست

 

خسته کنار این پنجره  به خواب رفته اند

 

چند روز از پاییز  گذشته

 

نه خبری از باران

 

و نه خبری از ترانه قمری

 

بر روی شاخه های درخت پرتغال

 

و نه دیگر خبری از پروانه

 

که لای دفتر شعرم به خواب رفته بود .

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 9:36 توسط عبدالرضا شهبازی |