تبليغاتX
پرنده هم که باشی

                                     

ایستاده بر دروازه های جهان

حالا هی همه را نگاه می کند

حتی شلیک گلوله ای

که سیب را نشانه رفته است

 من که دیر سر قرار نیامده ام

قرارمان این نبود.

 

      ***

 

حالا هم اگر تفنگی بود

برادرم را صدا می زدم

اینک که جنگ تمام شده است

کسی نیست

تا کوله پشتی پدرم را

به خانه بیاورد

و پرنده هایی که در بیابان

به دنبال پلاکش

هی پلاک های این کوچه را

مرور می کنند .

تا برسند

به آخرین خانه

که مادرم هنوز

آب و آینه و اسفند در دست

منتظر است

تا گلوله ای از جنوب شلیک شود

و خبری از او بیاورند .

حالا که من

کمی از برادرم بزرگتر هستم

می فهمم

آینه و گلوله

هیچگاه همذات یکدیگر نبوده اند .

     

              ***

جنگ که تمام شد

همه کوله پشتی ها  و پلاک ها

به موزه رفتند

تا سالی یک بار

یادی از پدرم ...

 

       ***

حالا هر روز من بزرگتر می شوم

و قد آینه کوچکتر

و خاطرات آن روزها

در پشت کلمات سنگر می گیرند

 

        ***

دیر آمدی عزیزم

کسی که پشت آن خاکریز

روزی به دشمن شلیک می کرد

امروز نیست ...

تا شانه هایش را ببوسم

اما هنوز وقتی که شب می آید

با ستاره گان

خاطراتش را مرور می کنم

شاید پشت این ماه پنهان شده باشد

و روزی سری به  شعر های من بزند

تا من آن روز

ای کاش ها و شاید ها را

از زندگی ام دور کنم .

 

      ***

ای کاش آن روز بیاید.

 

                                     22/ 9 / 86 – خرم آباد

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 16:58 توسط عبدالرضا شهبازی |