و رگ هایی که در زیر پوست صورتت
گاهی می پرند
چشم هایت که حکایت دیگری دارند
و گام به گام
تا اتاقی که در مجاور من است
به راه می افتند
مردگان بسیاری دیده ام
که شب های جنون
ستاره
ستاره
خوشه شده
و روی تراس خانه ات هم بازی
گل های پریشانی که
تو باورشان نداری شده اند
به او بگو
بی خود دور این ماه می چر خی
که وقتی دایره می گیرد
تمام ستاره گان
به سماع بر می خیزند
من پشت این شیشه
هی ذره ذره آب می شوم
بی آنکه بدانم آنسوی مه خانه ای است
که سا کنانش در حروف کم رنگ کا مپیو تری
خلاصه شده اند
برای یک لحظه هم که شده
این صندلی را رها کن
کلید باغی که در دست باد می چرخد
به تو هدیه می دهم
تمام گل ها یی که دیشب در خواب دیدم
برای تو
فقط برای یک لحظه
در آینه ای که دیگر مرا نمی بیند
خوب نگاه کن ...
که برای دوست داشتن
دنبال واژ ه بگردی
نمی دانم
عا قبت شعر
مرا در کدام کو چه بن بست
تنها می گذارد
و تو را ...
نه دیگر این کلمات هم
دلم را خوش نمی کنند .
وقتی از تو دلم می گیرد
کاظم * که نه
دلم برای همه شاعران می سوزد
بی خود هم بازی این واژه ها شده ای
لعنت به این باطری
که اگر نباشد
راستی قلب تو در کدام اتاق می تپد
که من سر گردان
کنار تخت شماره هفت
در بیما رستان تا مین اجتما عی
دنبال تو که نه
سراغ خودم را می گیرم
نصرت
من معشو قه ای دارم
که شنا سنا مه اش دست توست
و تو معشو قه ای داری
که من برگ برگ
شنا سنا مه اش را
در شعر هام ثبت کردهام
ما که دیوانه نبو دیم
آنطور هم که بخواهی عاقل نبو دیم
دیر است
می خواهم بروم
به انتهای کو چه ی بن بست
که خانه توست
و خانه من در آنسوی مه
که تو چنین « شمایل می گردانی »
و به دنبالش
آدرس های که نداشته بودی
از رهگذرانی که
لبخند بر لبانشان خشکیده
می پرسی
بگذار با لبان تو بخوانم
ترانه تلخی که قلب تو را شکست
سینه مرا شکافته
و پیا له پیا له
اندوه که چه عرض کنم
بغضی است که در گلوی مادرم
شکوفه زده است
بیا برویم
من ُ تو و کاظم
وهر کس که تو دوستش داری
و تو
با رویا های کود کی ات
به مردانی که در اتاق مجاور
مثل گر گ زوزه می کشند
لبخند بزن
همین کافی است .
* محمد کاظم علی پور « شاعر»