بعد از این
دیگر نه از تو چیزی می ماند
و نه از من خبری
تا شانه به شانه کنار « آبشار ولنجک »
پیاده تا پای کوه بیایم .
وقتی که همه چیز ریز می شود در نگاه تو
و تهران چقدر کو چک می شود
در ساعت های دلواپسی من
می خواهی به کدام خانه بروی
به کدام کوچه
تا پیراهنی از شکوفه برایت ببافم
و تو دستمالی پر از عطر بهار نارنج های شیراز
برایم بیاوری
و من در بستری از رویا و مرگ
بر روی شانه های تو به خواب بروم
بی آنکه بدانم چند ساعت
از ساعت بی قراری مان در میان علف ها و جنگل گذشته است
و هی بی قرار تر از هر روز
نماز صبحم را
با قرص های خواب آوری کوک می کنم
که چند ساعت بیشتر
خواب تو را ببینم
***
تو خیره به کوه
من خیره به تو
تو در بستر آرامی از ترانه ها به خواب می روی
و من در تلاطم سنگین کلمات و شعر
پرسه می زنم
بی آنکه بدانم
این ترن در کدام ایستگاه جهان مرا پر تاب خواهد کرد .
تهران - ۲۰ / ۳ / ۸۶
همین که از پای تلویزیون بلند می شوی
نچرخیده دور میز عسلی
که یک گیلاس وارونه ...
وارونه به هر چیزی که در اتاق است
نگاه می کنی
خیره می شوی
به تابلوی که در سالهای جوانی ات
روی تنه این دیوار چسبانده ای
و حتی یک لحظه
آن طور که بخواهی نگاهش نکرده ای
از خانه
به خیابان می زنی
و از خیابان نمی دانی ...
چه فرقی می کند
تو در خیابان نگاه یک مغازه
ادکلن فروشی کنی
و یا به چشم های یک کفاش افغانی
خیره شوی
برای تو چه فرقی می کند
که در افغانستان چه می گذرد
وقتی می دانی
دخترکانی در کوی « علی آباد » *
تمام با کره گی شان را ...
و این اتفاق ساده ادامه دارد
تا جایی
که نمی دانی
دختران ما از سهم نفتی که دارند
چرا زندگی شان
در حریق خونشان شعله ور می شود .
* محله ای فقیر نشین در شهر خرم آباد