روی خط نقره ای نگاهت
که در افقی دور
به گمان دل شکسته ام
در برهوتی تاریک
به دنبال تو می گردم
ایستاده ام بی هیچ نشانه ای
از تو
تا دور های همیشگی
تا زنگار های بسته به دور دهانت
که قفل می کند
کلمات را در شب های بی قرار من
پنجره را باز کن
بگذار پرده ها هوایی بخورند
تا صبح
ملحفه ای که پوشیده روی سرت
بوی شعر های مرا بدهد
تو هی می چرخی
دور این اتاق
ومن
دیوانه تر از کلماتی
که به شکل شعری عجیب و غریب
رهایم نمی کنند
و این بوی تن توست
که آرام مرا به بستر می کشاند
و دو لیموی سرگردان
در حوالی صبح
که موهایت یله
به دور گلوی من حلقه می زنند
خیالت از بابت آن پنجره ای
که رو به اتاق من باز می شود
خیلی هم راحت نباشد
که ستاره بی خیال بخت تو
روی شانه های من
به خواب رفته است
و حالا که
دیگر روزی از
آن روزها می گذرد
دیگر نه تو می توانی
حرفی بزنی
و نه من می توانم
آنگونه که تو دوست داری
سر بر شانه هایت
شعری بخوانم
و این تن خسته ام را
رها در میان
واژه های که بوی تو را می دهند
هی بنویسم
و تو بگویی
کی تمام می شود این قصه
و حالا که
دیگر هم وقتی نمانده
تا از قرار بی قراری مان
که بگذریم
قسم می خورم
به گلهای که روی روسری ات
عطر زیبای
بر جانم می پراکنند
برای همیشه
حروف نا م تو را
بر جانم بکنم
که دیر یا زود
این درخت پیر
با تبر نگاه تو می افتد.
۱۲/۴/۱۳۸۴-خرم آباد
یوز پلنگانی خسته
که تا تیغ قله دویده اند
و پرندگانی
که سهم شان از دنیا
صدایی ست
که در عمق علف
شعله می کشد
شاعر
نیمی از جهان
شعله های شعر تو
و نیم ذیگر
آواز خسته ی من
که در گلوی ماه خاکستر می شود
با من بگو رود خانه های جهان به کجا می ریزند
تا اندوه
سال های بارانی دلم را
قربانی ذره ای از
آفتاب نگاهت کنم
سهم تو از این جهان چه بود ؟
واژه های زلال و آرامی
که پیراهن رویا می پو شیدند
و به دیدار دریا می رفتند
بعد از تو
سهم من چه می شود ...
بر گرفته از کتاب " نمی خواهم کسی خواب های مرا ببیند "