تبليغاتX
پرنده هم که باشی
                                                              

کلمات را به رقص در می آورم                 برای استاد مسعود خاکسار

             و با دایره ماه                                      

                   به سماع بر می خیزم 

ودر این ضیا فت 

"شمس" را به میهمانی می خوانم 

کلمات آتش می گیرند 

ودر رقصی جاودانه 

در نوای نی می سوزند 

خاموش می شوم 

او سخن می گوید: 

"عاشقان را گر چه در باطن جهانی دیگر است 

عشق آن دلدار را ذوق و جانی دیگر است"

از سکوت سنگ 

به ستاره می اندیشم

و ستارگان به دور ماه می چرخند

و می چرخد ماه به دور تو 

و از پس این همه سکوت 

سجده می بندند

و خاموش می شود 

صدای آدمی 

به انعکاس روشنای آب و آواز تو 

که جهان را جور دیگری دیدی

باران که به شانه هایم بارید

با نوای دوباره نی ات 

به رقص در آمدم

و سماع کردم 

             با کلمات

و تو چله نشین بی قرار من 

از اندوه تمام اشیاء گذشتی

تا آتش بگیرد

پیراهن آسمان

از رقص دوباره موج با ماه

                در سماع با تو .

                                                           دی ماه ۸۵

                    

   

                                                                

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 8:34 توسط عبدالرضا شهبازی |

و دیدمش

به شکل تازه یک شعر

که روی لب های تو می چرخید

و بعد سر می خورد

 روی دست های من -مثل دانه های باران -

آنگونه که چشم بسته

به تماشای آن نشسته ای

در پشت پنجره ای

  که رو به اتاق من باز می شود

نگاه می کنی

و می شود هیچ نگفت:

                     آری می شود

ازستاره که بالا بروی

تازه روی طا قچه می بینی

نقشی از بهار روی آن حک شده است

درست مثل هندوانه نوبری

که در دست های تو قل می خورد

                                و نصیب کسی می شود

که پیش از آن

سهم بیشتری از گیلاس بنان و عطر نیلو فر داشته است

درست که به من نگاه کنی

تاج گلی برایت آورده ام

که پیش از آن

با بارش ترنم عاشقانه باران

                   بر نوازش دستهایت

شکل تازه تری داده بودم

و تازه یادم آمد

وقتی از آن کوچه رفتم

کسی پشت سرم آب نریخته است.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 9:24 توسط عبدالرضا شهبازی |

منتشر شده درصفحه ادبي هفته نامه بامداد لرستان سه شنبه۲۶ دي ماه ۸۵ شماره ۳۲۳

 

گپي دوستانه با علي گودرزيان شاعر و نويسنده ي لرستاني

 

گفتگو از : عبدالرضا شهبازي

 

لطفا با بيوگرافي كوتاهي ما را بيشتر با خود آشنا كنيد !

علي پايدار گودرزيان القاص آباد سي و پنج سال پيش در يكي از روستا هاي زيبا كنار «زز» الشتر از پرده نيستي به در افتاد كمي كه بزرگتر شد جاي خودش را به من داد حالا با نام سجلي علي گودرزيان راستش را بخواهي نخود هر آشي شده ام دلم كه تنگ مي شود شعر مي سرايم خيلي كه به جامعه اميدوار مي شوم مقالات سياسي مي نويسم كمي عميق تر كه به جامعه مي انديشم مشگلات فرهنگي را مطرح مي كنم به خودكه مي آيم و جهان پيرامون را ملاحظه مي كنم از فناوري اطلاعات دم مي زنم خلاصه هر وقت هم مي خواهم دستم پيش كسي رو نشود خودم را «ع- پايدار» معرفي مي كنم و ...

اجازه بدهيد با يك سئوال كليشه اي صحبت هايمان را ادامه دهيم « تعريف شما از شعر چيست؟ »

شعر محصول بي تابي انسان، تحفه ي ميل به جاودانگي و كلامي است كه با احساس و عواطف انساني گره مي خورد تاثير گذار است مي خنداند، مي گرياند و يا ما را درهاله اي از مفاهيم زلال مبهوت و شايد مست مي سازد .

با شعر مي خواهيد به كجا برويد ؟

به ناكجا آباد ! با نردبان شعر گاهي اوقات مي خواهم ارتفاع روح خودم را طي بكنم مي خواهم به جايي بروم كه خودم باشم و گوش هام جايي كه آسمان آبي باشدو صاف!

همين!

اين كه چيز كمي نيست همه ي ناله ها و فرياد ها و بي طاقتي ها براي آرامشي است كه روزي بايد آن را در خود بيابيم البته رسيدن به اين آرامش راه هاي زيادي دارد شعر هم يكي از آن راه  هاي رسيدن به كرانه هاي آرامش است .

به گفته اي«لرستان سرزمين ترانه و بلوط است» شما چه برداشتي از اين سخن داريد ؟

حتما شعر بلوط مرا خوانده ايد؟

البته ! چند روز پيش در وب سايت شما...

ببينيد آقاي شهبازي بلوط يا بهتر بگويم درخت بلوط همزاد اين قوم است وقتي جامعه شناسان به بررسي جلوه هاي شخصيتي قوم لر مي پردازند خود به خود آدم ياد درخت بلوط مي افتد باور كنيد اينجا نمي خواهم شعر بگويم! تك تك اين اهالي عين درخت بلوط كه بي توقع سايه اش رابه هر درراه مانده ي گرمازده اي هديه مي كند حاضرند تمام هستي خود را فداي مقدم ميهمان كنند هيچ لرستاني اي نيست كه در برابر ميهمان ابرو درهم بپيچد اين طايفه عين درخت بلوط كه هم طاقت گرماي 50سانتيگرادتابستان و هم حوصله ي  سرماي زمهريرزمستان رادارد در برابر گرم وسرد روزگار سا ل ها است كه ايستاده است لر ها مثل در خت بلوط فوق العاد ساده و بي آرايه و متاسفانه بي توقع اند كه اين خصلت آخرين با ساز و كار جهاني كه در آن نفس مي كشيم همخواني ندارد اين از جهت بلوط وار بودن اما بحث موزونيت و آواها و نواها اين ديار يك بحث ويژه اي است كه مجال بيشتري مي طلبد .

ببينيد! موسيقي لرستان يك فرهنگ است كه متا سفانه بايد بگويم يك فرهنگ بود داراي ابعاد مختلفي است و دقيقا برآيند رفتار هاي اجتماعي اقوام و عشيره ها و سرشار از دغدغه هاي انسان كوه نشين و انسان ايلياتي است دغدغه هايي مثل عشق و جنگ، دوستي و دشمن كشي، آواها و نواهاي مردان وزنان كوهستان دارد و... 

وضعيت شعر لرستان را چكونه ارزيابي مي كنيد ؟

راستش را بخواهيد يكي دو سال است به موضوعي مثل شعر لرستان درنگ نكرده ام اما اعتقادم اين است كه وقتي شاعران به دغدغه هاي مردم و جغرافياي خود توجه نمايند آن زمان است كه ما مي توانيم بگوييم «شعر لرستان» «شعر ايلام» «شعر جنوب» و... والا شعر، شعر است و كلامي است كه يا به انسان مي پردازد يا براي انسان مي پردازد حالا اين انسان مي خواهد در آن سوي اقيانوس ها باشد يا در كوه هاي زاگرس هرجا باشد انسان، انسان است

مهم اين است كه شاعر بتواند براي طرح ديدگاه هاي انسان گرايانه ي خود انگاره ها، نشانه ها و علامت هاي بومي

را به كار بگيرد بعد همين نشانه هاست كه به نوعي مي تواند به شعر شاعر هويت ببخشد روستاي «كوندرا» در «صد سال تنهايي» گابريل گارسيا ماركز به جهان معرفي مي شود اما مسايلي كه درآن مي گذرد ممكن است دغدغه هاي اغلب انسان هاي جهان باشد و براي همين است كه خيلي از انسان هاي روي زمين با هر نژاد و در هرجغرافيايي ساعت ها وقت خود را صرف خواندن اين كتاب مي كنند .

به نظر شما انجمن هاي ادبي چقدر مي توانند نقش خود را دررشد و شكوفايي استعداد ها ايفا كنند ؟

اين كه چند انسان با احساس وداراي نقاط مشترك فراوان هراز چند گاهي گرد هم آيند و براي هم بگويند و از هم بشنوند تبادل انديشه و احساس كنند فوق العاده جالب و مفيد خواهد بود شما بفرماييد چه كسي از هم انديشي ضرر ديد ه است؟ همين انجمن ها ست كه قابليت جهت دهي به شعر شاعران هم استاني را دارند و مي توانند به شعر شاعران استان شناسنامه و هويت ببخشند .

البته من مي خواهم موضوع را كمي مدرن تر بشكافم مفهوم كليشه اي انجمن ها ادبي بايد بازتعريف شود ببينيد من صفحات ادبي مجلات و همين صفحه ادبي هفته نامه  شما را هركدام يك انجمن ادبي مي دانم! امروز كساني كه مثل من و تو بي كارند وبه اين صفحات دلخوش كرده اند از همين پايگاه است كه صداي هم انديشان خود را مي شنوند، پاسخ مي دهندو تبادل تجربه مي نمايند واين شما هستيد كه مي توانيد يك هارموني قشنگ به اين فضا ببخشيد و در واقع آينه گردان مجلس شويد .

از طرفي ديگر هرجا كه چند شاعر بتوانند در آنجا، با هم به تبادل نظر بپردازند يا به تعبير شاعرانه نظربازي كنند مي تواند يك انجمن محسوب شود ويا لااقل كاركرد يك انجمن داشته باشد حتي بهتر و مدرن تر از شكل كليشه اي آن .

راستي شما وهمه ي ما چرا ذهن خود را معطوف انجمن هاي ادبي در دنياي مجازي نمي كنيم؟ متوليان دستگاه ها و نهادهاي فرهنگي ما چقدر به جهان مجازي توجه دارند؟ چقدر سري به وبلاگ هاي ادبي زده انديا مي زنند ؟ چقدر شاعران هم استاني را مي شناسند كه در دنياي مجازي سرگردانند؟كدام وب سايت را طراحي كرده اند و شاعران را حول محور خود جمع كرده اند ؟ و اصلا اين ها شاعران استان را مي شناسند ؟ لااقل من و تو مي دانيم كه نه! دوست عزيز ! امروز اكثر شاعران ما داراي وبلاگ اينترنتي و هركدام هم داراي هويت ويژه ي خود هستند من در همين پايگاه طرح ايجاد انجمن هاي ادبي اينترنتي را به متوليان اين نهاد هاي فرهنگي پيشنهاد مي كنم و اميدوارم كه... !

اگر بخواهيم كاركرد مفيد اين گونه پايگاه هاي هم انديشي را انكار كنيم در واقع كار خود را زير سئوال برده ايم و حتي پرسش هايي از قبيل شعر لرستان و...ديگر مسخره مي نمايد در حالي كه اين انجمن ها حالا چه به شكل سنتي كه هرهفته گرد هم مي آيند و چه به شكل مدرني كه عرض كردم مي توانند بر جهت گيري هاي ادبي شاعران تاثير گذار باشند البته هرگز اين سخن من تاييد دكان هايي نيست كه در اين ارتباط باز شده است.

  وضعيت فرهنگي استان را چگونه ارزيابي مي كنيد؟ چه انتظاري از مديران فرهنگي استان داريد؟ 

كاش اين پرسش را مطرح نمي كرديد عزيز!خودت بهتر از من مي دانيد كه ديرگاهي است فرهنگ اين قوم به انحاء مختلف متاسفانه توسط متوليان نهاد هاي فرهنگي اين سرزمين تحقير مي شود به باورها و داشته هاي فرهنگي آن ها توهين مي شود از همان روزي كه اولين فيلم سينمايي «دختر لر» ساخته شد تا سريال تلويزيوني« صمد آقاو...»در رژيم گذشته و امروزمتاسفانه در صدا و سيماي ملي خودمان با پخش«كوي دامون و باران بهاري و...» هر باراز منظري مردمان اين ديارتحقير مي شوند و آخرين بار هم خود شما در جريان هستيد چگونه مجله تخصصي سپاس پاي از گليم نداشته ي خود بيرون نهاد و باتمام وقاحت نوشت آن چه نبايد مي نوشت و بي شرمانه آب پاكي روي دست همه ريخت!

دوست عزيز تو به من بگو كه درتمام اين مراحل كه: زبان، آداب و رسوم، لهجه، لباس، و تن صداي اين مردم به مسخره گرفته مي شود كدام يك از متوليان نهاد هاي فرهنگي اين ديار، موضع گيري مردم گرايانه داشته است؟ كدام ؟ تو بگو! جز اين مورد آخركه آن هم براي اولين بار چند هنر مند در صور دميدند وزبان دراز كردند بعد هم براي خالي نبودن، آقايان سري جنباندند و لبي مترنم ساختند !

البته آقاي شهبازي ما خودمان هم تيشه به ريشه ي خودمان زده ايم بلي ما قبول داريم در روزگارگذشته پديده اي به نام «خون بس» داشتيم كه دختري به جاي خون بهاي كسي به خانه بخت (خانواده مقتول)مي رفت اولا خيلي از همين دختر ها واقعا احساس بدي نداشتند وبه زندگي مي چسبيدند ثانيا اين فاميلي خط بطلاني بود بر قتل و خون ريزي و آدم كشي هاخوب تبعاتي هم داشت و سختي هايي اما در كل و در آن مقطع زماني «علاج دواء لكي» بودحالا شما  به فيلم سينمايي «خون بس» نگاه كنيد به جاي اين كه بعد مثبت كار را بزرگ كند و به طرح آن بپردازد از بعد منفي قضيه چماقي ساخت كه تا دنيا دنيا ست بهانه جويان آن را بر سر لرو لرستاني خواهند كوبيد ! فيلم «خون بس» در واقع لكه ننگيني بود كه بر شانه ي لرستاني ها زده شد ! جناب كارگردان نمي دانست كه در همين لرستان كه به بدترين شكل به عنوان مركز پايمال كننده ي حقوق زنان معرفي شد به «گيس زنان» قسم خورده مي شود! جناب كارگردان ! در كجاي ايران ديده ايد كه نام فاميلي مادر همپاي نام فاميلي پدر به فرزندان منتقل شود !؟ شما هرگز به فاميلي هايي مثل اميري ندري، اميري حسنوند، ملكي صادقي و... نگريسته ايد؟مي دانيد اين يعني چه ؟يعني احترام به حقوق زنان به شكلي مدرن كه در كشور هاي مدعي رعايت حقوق بشر مي توان نظاير آن را يافت! حرمت زن در لرستان تا حدي بوده كه نام برخي ازطايفه ها به نام زنان بزرگ رقم خورده است «جان سلطان» و «فرخ جان» در الشتر و «زونو»(زينب) در بيرانوند «كلانتر» در چگني كه نام طوايف مهمي هستند و همگي از نام مادران بزرگ برگرفته شده اند و زنان مشهوري واسطوره اي مثل «قدم خير قلاوند»، «شاطلا قلعه نرشي» ، «قزي حسنوند» و... همه نشان ازنبود فرهنگ مرد سالاري مطلق درلرستان از يك سو و از طرف ديگروجود فضاي مناسب به منظور رشد و بالندگي زن در اين ديار دارد .

قزي حسنوند زن سواره و حماسه آفريني است كه با تقديم يك نامه به نويسنده ي تاريخ بيداري ايرانيان و تبريك مشروطه به مشروطه خواهان آن هم در مقر تهران اوج رشد و بالندگي زنان در اين سرزمين را فرياد مي كند .

كارگردان محترم اگر حوصله مي كرد و كمي به چند و چون مسئله دقت مي نمود هرگز حاضر نمي شد تا با ساخت يك فيلم كاملا سطحي و جنجالي تمام داشته هاي مردم اين دياررادر هم بريزيد؟

وقتي از جانب خود ما اين اين گونه رفتار هاي تحقير آميزي سر مي زند بايد آن كارگردان بي هويت، موسيقي لرستان را در فيلم سينمايي خود با آواز خران مچ كند بايد گارگردان ديگري وقتي مي خواهد صحنه اي از فيلم خود را به نمايش فقر جامعه اختصاص دهد عمله هايي را به شكلي چندش آوربه تصوير بكشد كه آواز لري مي خوانند و... صدها مورد ديگر كه اصلا توهين به لر خود جزء ويژگي هاي سبكي سينماي ايران شده است.

راستي از مديران فرهنگي گفتيد بهتر است عرض كنم كه شما گفتارتان را تصحيح كنيد زيرا ما در واقع مديران دستگاه هاي فرهنگي داريم اما مديران فرهنگي ببخشيد چند نقطه علامت تعجب ! از اين جهت روده درازي نمي كنم و دامن سخن را فرا مي چينم و بس!

از اين كه وقت خود را در اختيار ما گذاشتيد ممنونيم

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 11:22 توسط عبدالرضا شهبازی |

پرده (۱)

چمدانم را بر می دارم

و از پیچ نگا هت  می گذرم

اجازه آقا

 روی این صند لی بنشینم

 هنوز <<صدای سیمره>> (۱)

 از دور ها به گوش می رسد

 و فر زندان ما

 خواب های روشنی می بینند

           پرده (۲)

تو رنج های مرا نمی شناسی

  و خواب های که در بیداری دیده ام

باران که می بارد

 رگ هایم بوی خاک می دهند

پرده را بکش آقا

نمی خواهم  کسی  خواب های مرا ببیند.

             پرده (۳)

به دور دست  ها نگاه کن

آن دور ها

دورهای دور

 و پیراهنی که در باد تکان می خورد

و خیا بانی به امتداد رویا های تو

که به هیچ ایستگا هی از جهان نمی رسد.

۱-نام نما یشنامه ای از نصر ت الله مسعودی 

این شعر از کتاب نمی خواهم کسی خواب های مرا ببیند  انتخاب شده

+ نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 8:14 توسط عبدالرضا شهبازی |