مسا فرانش یکی یکی پیاده می شوند
و بهتی عمیق جهان را به شعله ای مبدل می کند
که تو را یارای رو برو با او نیست
می گر یزی از آنچه کرده ای
و پناه می آوری به سنگ
سنگ آتش می شود
و شراره اش بر جانت شعله ور .
کلمات قرآن نور می شوند
تو چشمهایت را می بندی
دهانت باز می شود.
هر روز کتاب خدا را باز می کردی
و همان کلمات بر دهانت قفل می بندند
رو به جهان دیگری می آوری
همان کلمات بر تو شهادت می دهند
ریا از رگهایت فواره می زند
و بر روی کلمات خدا می نشیند
بغضی غریب گلو یت را می فشارد
- من که سا لها بی وضو نخو ابید ه ام-
من که سا لها...
سفینه مرگ دور سرت می چرخد
و تو می چرخی با او
به طوری که جهان می چرخد دور سرت.
سفینه مرگ می چرخد دور سرت
و تو می گریزی از آن کتاب مقدس
که سالها برایت ...
وتو می گریزی از آن کلمات نور
که سا لها به دروغ و ریا بر زبان جاری کردی
و هم اکنون بر تو شهادت می دهند.