و بعد از آن خبر دار می شوی
که فا لت را گر فته
بی آنکه ردی از خط های چین صو رتت را بخو اند
بعد از قهوه که بگذری
آبی تر از آبی هم نمی شود
نگاهی که از آن دو چشم آبی می گذرد
هی فال تو را گر فتم
و تما شایی شد
پیاده روی که کنار تو به خواب رفته
تا فالش بگیری
....
تو هم ولا یتی من بودی
که از چشم های دخترک فالگیر سر ریز شده ای
که ریز شود
تمام کلمات و گلها در گلویت
.....
گلا یه ندارم از کسی
غیر از خودم
که گاهی دیوانه به سرش می زند
که بخواند ترانه ای
....
صدای سوت ترن بود
که کشاند مرا به بیراهه
تا همین چند لحظه پیش منتظرت بودم
که بیا یی
و مثل سا لهای دور که فالم را گرفتی
و گفتی
<غریبه نیست و
آشنا نیز هم>
و من بعد از آن همه سال
هنوز بهار که می آید
به بوی تو ونارنج
که از شیراز می آیی
دل خو شم که باز هم بگو یی
<غریبه نیست و
آشنا نیز هم > .