تبليغاتX
پرنده هم که باشی
چقدر ستاره

           در جيب داري

كه به ديدار من آمده اي

       ومن چقدر عمر

كه هي بنشينم و غصه تو را بخورم

چقدر درخت

درحياط خانه ات كا شته اي

تا من در سايه سارآن ها

براي هميشه بميرم

چقدر ترانه برايت

به هد يه بياورم

تا كمي ستاره به من بد ه

***

چقدر با يد

حرف بشنوم

چقدر بايد حرف بزنم

چقدر بايد به بال پرندگان نگاه كنم

كه چرخ مي زنند

در آسماني كه براي هميشه آبي نيست

چقدر بايد

منتظر ايستگاهي باشم

كه هيچ قطاري از آن نمي گذرد

چقدر

تو بايد به چشم هاي من نگاه كني

و من به ريل قطار هايي

كه پاياني ندارد

چقدر

بايد ستاره در سبد هامان بريزيم

تا همديگر را

براي هميشه به ايستگاه پاياني جهان

بدرقه كنيم.

بر گرفته از كتاب ( چرا اينقدر از گريه هاي من لذت مي بري)

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 17:17 توسط عبدالرضا شهبازی |

و با تو

    یوزپلنگا نی خسته

که تا قله دویده اند

     و پر نده گانی

         که سهم شان از این دنیا

                            صدایی ست

     که در عمق علف

                  شعله می کشد

      شاعر

    نیمی از جهان

  شعله های شعر تو

     و نیم دیگر

         آواز خسته ی من

                   که در گلوی ماه خا کستر می شود

با من بگو

    رود خانه های جهان به کجا می ریزند

تا اندوه

   سا لهای بارانی دلم را

  قر بانی ذره ای از

       آفتاب نگاهت کنم

   سهم تواز این جهان چه بود

واژ ه  های زلال و آرامی

که  پیراهن رویا می پوشند

              و به دیدار دریا می ر فتند

     بعد از تو

         سهم من چه می شود...

بر گرفته از کتاب نمی خواهم کسی خو اب های مرا ببیند 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 9:7 توسط عبدالرضا شهبازی |

ایستاده بر کنار میدانی مضطرب

    به جست و جوی تو همسفر باد شده ام

تا شور و شوق کودکی ام را

  در چشمان مست تو پیدا کنم

حالا که بزرگ شده ایم

           و عادت داریم

  برای گفتن یک حر ف معمو لی

  به هم تعارف کنیم

و برای حرف های که زیاد هم تازگی ندارند

                              سر تکان بدهیم

...

جایی همین نزدیکی

   یک نفر روی صندلی سیمانی پارک نشسته

 و هی تو را نگاه می کند

که نکند لا ف بزنی

  که در کودکی هایت از این درخت با لا رفته ای

  و باد بادکی را که کنار ستاره بوده

بر داشتی و

در دریاچه ی کیو انداختی

 و حالا ان باد بادک

         به شکل شعری

   به دست شیر زاد افتاده

         تا کو دکی هایش  را

            با ان هوا کند.

+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 8:25 توسط عبدالرضا شهبازی |